ماده پاشيدهاند .
ولى ما براى انقلاب خود ماده و شئون آن به حيات و نفس آدمى و سپس ارتقاء آن بدرجهء روحانيت انسانى و وابسته شدنش به روحانيت ملكوتى هيچ گونه مانع علمى و فلسفى نمىبينيم .
اگر براى ماده اين امكان وجود داشته است كه در مسير تحول اختصاصات و نمودهاى خود را از دست بدهد و نمودهاى كمىاش به كيفيتهاى غير قابل اندازه گيرى تبديل گردد و به صورت فعاليتهاى سلولى و عصبى در آيد و توانايى عبور از اين مرحله را داشته و تا اراده و تجسيم و انديشه و ابتكار و تخيلات و ساير فعاليتهاى ذهنى شگفت انگيز و خود آگاهى ( علم ) و فعاليتهاى فوق العادهء ظريف وجدان تحول پيدا كند ، مىتواند در راه تكامل به مراتب عالىتر و مجردتر نيز نائل گردد .
تفسير ابيات
اگر يك مجتهد فقيه واقعاً به حقيقت نص آگاه بوده باشد ، در موقع وجود نص هرگز تمسك بقياس به انديشهء او خطور نمىكند .
آرى اگر در موردى از موضوعات نصى پيدا نكند ، مىتواند از راه قياس براى استخراج حكم خدا اعتبارى بگيرد .
[ به نقد و تحليل مراجعه شود ] زيرا نص همان وحى روح قدسى است كه به زبان پيامبر جارى شده است و آن قياس عقلى جزئى در درجه پائينتر از نص قرار مىگيرد .
عقل آدمى ادراك و فر و شكوه خود را از جان مىگيرد - عقل نظرى نمىتواند روح را در درجهء پائينتر از نص قرار داده و زير نظر خود بگيرد . اين جان آدمى است كه در عقل تأثير مىكند ، و عقل به وسيلهء آن اثر به تدبير و كارگشايى مىپردازد ، اگر روح انسانى تو مانند حضرت نوح نداى تصديق بر زند ، ديگر براى