تشبيه نص با قياس
( ( 3581 ) ) مجتهد هر گه كه باشد نص شناس
اندر آن صورت نينديشد قياس
( ( 3582 ) ) چون نيابد نص اندر صورتى
از قياس آن جا نمايد عبرتى
( ( 3583 ) ) نص وحى روح قدسى دان يقين
و ان قياس عقل جز وى تحت اين
( ( 3584 ) ) عقل از جان گشت با ادراك و فر
روح او را كى شود شود زير نظر
( ( 3585 ) ) ليك جان در عقل تأثيرى كند
ز ان اثر آن عقل تدبيرى كند
( ( 3586 ) ) نوح وار ار صد قى زد در تو روح
كويم و كشتى و كو طوفان نوح ؟
( ( 3587 ) ) عقل اثر را روح پندارد و ليك
نور خور از قرص خورد و راست نيك
( ( 3588 ) ) ز ان به قرصى سالكى خورسند شد
كه ز نورش سوى قرص افكند شد
( ( 3589 ) ) ز انكه اين نورى كه اندر سافل است
نيست دائم روز و شب او آفل است
( ( 3590 ) ) وان كه اندر قرص دارد باش و جا
غرقهء آن نور باشد دائما
( ( 3591 ) ) نه سحابش ره زند خود نى غروب
وارهد او از فراق سينه كوب
( ( 3592 ) ) اين چنين كس اصلش از افلاك بود
يا مبدل گشت اگر از خاك بود
( ( 3593 ) ) ز انكه خاكى را نباشد تاب آن
كه زند بر وى شعاعى جاودان
( ( 3594 ) ) گر زند بر خاك دائم نور خور
آن چنان سوزد كه بايد زو ثمر
( ( 3595 ) ) دائم اندر آب كار ماهى است
مار را با او كجا همراهى است ؟
( ( 3596 ) ) ليك در كُه مارهاى پر فنند
اندرين يم ماهيىها مىكنند
( ( 3597 ) ) مكرشان گر خلق را شيدا كند
هم ز دريا تا سه شان رسوا كند
( ( 3598 ) ) و اندرين يم ماهيان پر فنند
مار را از سحر ماهى مىكنند
گر تو مارى شو قرين ماهيان
تا شوى چون ماهيان در يم روان
( ( 3599 ) ) ماهيان قعرِ درياى جلال
بحرشان آموخته سحر جلال
( ( 3600 ) ) پس محال از تاب ايشان حال شد
نحس آن جا رفت و نيكو فال شد
زهر آن جا رفت و شكر شد يقين
سنگ آن جا رفت و شد درّ ثمين