بيان آن كه هر چه غفلت و غم و كاهلى و تاريكى است همه از تن است كه ارضى است و سفلى
( ( 3566 ) ) غافلت از تن بود چون تن روح شد
بيند او اسرار را بىهيچ بد
( ( 3567 ) ) چون زمين برخاست از جوّ فلك
نى شب و نى سايه ماند لى و لك
( ( 3568 ) ) هر كجا سايه است و شب يا سايگه
از زمين باشد نه از خورشيد و مه
( ( 3569 ) ) دود پيوسته هم از هيزم بود
كى ز آتشهاى مستنجم بود
( ( 3570 ) ) وهم افتد در خطا و در غلط
عقل باشد در اصابتها فقط
( ( 3571 ) ) هر گرانى و كسل خود از تن است
جان ز خفت جمله در پرّيدن است
( ( 3572 ) ) روى سرخ از كثرت خونها بود
روى زرد از جنبش صفرا بود
( ( 3573 ) ) رو سفيد از قوّت بلغم بود
باشد از سودا كه روى ادهم بود
( ( 3574 ) ) در حقيقت خالق آثار اوست
ليك جز علت نبيند اهل پوست
( ( 3575 ) ) مغز كاو از پوستها آواره نيست
از طبيب و علت او را چاره نيست
( ( 3576 ) ) چون دوم بار آدمى زاده بزاد
پاى خود بر فرق علتها نهاد
( ( 3577 ) ) علت اولى نباشد دين او
علت اخرى ندارد كين او
( ( 3578 ) ) مىپرد چون آفتاب اندر افق
با عروس صدق و صفوت بر نتق
( ( 3579 ) ) بلكه بيرون از افق وز چرخها
بىمكان باشد چو ارواح و نهى
( ( 3580 ) ) اين عقول ما چو سايهاى عمو
مىفتد از هر طرف بر پاى او
تفسير ابيات
پس بايد بدانى كه اين همه جهل و غفلت از مقتضيات بدن مادى تو بود . در آن هنگام كه بدن به جهت تابش انوار روح صيقلى و روشن گردد ، ناچار همه اسرار را درك خواهد كرد . بدن آدمى مانند كرهء زمين است كه اگر از فضاى اين منظومهء شمسى بر كنار شود نه شبى وجود دارد و نه سايهاى ، زيرا در هر جا كه سايه و سايه بانى مىباشد ، ناشى از خود زمين است نه از خورشيد و ماه كه اجسام نورانى هستند . ( 1 ) اين
هامش
( 1 ) مثال خورشيد به مقصود جلال الدين نزديكتر است از مثال ماه ، زيرا نور ماه هم مانند زمين اكتسابى است . .