وفات يافتن بلال رضى الله عنه با شادى
( ( 3517 ) ) چون بلال از ضعف شد همچون هلال
رنگ مرگ افتاد بر روى بلال
( ( 3518 ) ) جفت او ديدش بگفتا وا حرب
پس بلالش گفت نى نى وا طرب
( ( 3519 ) ) تا كنون اندر حرب بودم ز زيست
تو چه دانى مرگ چه عيش است و چيست
( ( 3520 ) ) اين همىگفت و رخش در عين گفت
نرگس و گلبرگ و لاله مىشكفت
( ( 3521 ) ) تاب رو و چشم پر انوار او
مىگواهى داد بر گفتار او
( ( 3522 ) ) هر سيه دل مىسيه ديدى و را
مردم ديده سياه آمد چرا
( ( 3523 ) ) مردم ناديده باشد رو سياه
مردم ديده بود مرآت ماه
( ( 3524 ) ) خود كه بيند مردم ديده تو را
در جهان جز مردم ديده فزا
( ( 3525 ) ) چون به غير مردم ديده اش نديد
پس به غير او كه در رنگش رسيد
( ( 3526 ) ) پس جز او جمله مقلد آمدند
در صفات مردم ديدهء بلند
( ( 3527 ) ) گفت جفتش الفراق اى خوش خصال
گفت نى نى الوصال است الوصال
( ( 3528 ) ) گفت جفت امشب غريبى مىرود
از تبار و خويش غائب مىشود
( ( 3529 ) ) گفت نى نى بلكه امشب جان من
مىرسد خود از غريبى در وطن
گفت اى جان و دلم وا حسرتاه
گفت نى نى جان من يا دولتاه
( ( 3530 ) ) گفت آن رويت كجا بينيم ما
گفت اندر حلقهء خاص خدا
( ( 3531 ) ) حلقهء خاصش به تو پيوسته است
گر نظر بالا كنى نى سوى پست
( ( 3532 ) ) اندر آن حلقه ز ربّ العالمين
نور مىتابد چو در حلقهء نگين
( ( 3533 ) ) گفت ويران گشت اين خانه دريغ
گفت اندر مه نگر منگر به ميغ
تفسير ابيات
هنگامى كه بلال از ناتوانى تن مانند هلال گشت ، رنگى از مرگ به بلال افتاد ، همسرش ديد و گفت : وا حسرتا كه مبتلا شدم ، بلال در پاسخش گفت : چرا حسرت و اندوه مىخورى ، بلكه موقع شادى و طرب است ، اگر اى همسر عزيزم ،