تراكم ثروت و امر و نهى و خيره شدن به اسافل اعضا منحصر كند ، چنين فرد يا اجتماعى دو اسبه به سوى انقراض و نابودى مىتازد .
در آن فرد و اجتماعى كه وجدان و فطرت اوليه مىميرد ، احساس تكليف نابود گشته ، مبادى انسانيت ، كه انسان را از وحشى جدا مىكند و به او علم و فلسفه و اخلاق و دين ياد مىدهد ، جاى خود را براى تنازع در بقاء و پامال نمودن ناتوانان خالى مىكند . از آن طرف اين دنياى كهن در مقابل هر نيرومند ، نيرومندترى و در مقابل هر دست ، دست بالاترى تهيه مىكند كه هر يك با دست ديگرى راه نيستى در پيش مىگيرند . اين است مرگى كه همگان از قيافه آن مىترسند و بايد هم بترسند . ولى آن يگانه شخصيت زنده كه هميشه اهميت تكليف را به اولاد آدم گوشزد فرموده و خود را كشته شدهء تسليم در پيشگاه قانون ( قصاص پيش از جنايت ممنوع است ) قرار داد . اگر خود نيز هرگز راجع بمرگ اظهارى نمىكرد ، حقيقت مقدس و جاودانى تكليف با رساترين صداى خود به گوش جهانيان مىرسانيد :
على عليه السلام از غوغاى مرگ و غائله پس از مرگ نگرانى ندارد .
آيا ممكن است كسى از مرگ بهراسد و با توجه به سوء قصد حتمى قاتل جنايت كار ، هيچ گونه مواخذهاى در بارهء قاتل انجام ندهد ؟ مگر على بن ابى طالب نمىتوانست با آن قدرت زمامدارى خود ، قوانين را مطابق تمايلات متعارف انسان نماها منحرف كند و روى زمين را از مجسمهء پليد و جنايت بار ابن ملجم مرادى پاك كند ؟ اگر آن نمونه تمام عيار پيشوايان توحيد كوچكترين نگرانى از مرگ داشت ميان انبوه دشمن از رعيت و لشكر كه هواى سفره هاى رنگارنگ و ثروتهاى گزاف و كرسىهاى امر و نهى بر سر داشتند و على عليه السلام را تنها مزاحم خود مىديدند بدون سلاح و بدون مأمورين محافظ در دل شب تاريك مانند روز روشن حركت نمىكرد آن يگانه نسخهء انسانيت كه براى انجام تكليف در هر شبانه روزى چند بار به آستانه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 417
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤١٧