خود مانند ديگران از تماشاى دور نماى جهان پهناور مطلقى كه از شكافهاى ديوار مرگ بهمگان چشمك مىزند نگران و در شكنجه بوده است .
( آرى ، كدامين شير دل نيرومند است كه در مقابل چشمكهاى آن طرف ديوار به زانو ننشيند ؟ آن كدامين قوى دل است كه با تصور گسيختن تار و پود زندگى در ظاهر و احتمال ادامهء آن پس از عبور از دهليز مرگ ، بطپش دل گرفتار نگردد ؟ ) از آن طرف چاره جويى و راهنمايى در مقابل اين منظرهء هولناك منحصر به دو راه بوده است :
1 - تأمين عاقلانهاى كه تمامى مليون جهان بشرى با پيشوايان ما فوق الطبيعه ( انبياء ) انتخاب نمودهاند .
2 - نديده گرفتن آن منظره و در هنگام ياد آورى و تفكر در مرگ و پس از مرگ كه با نيشهاى مخصوص به خود مشاعر هر متفكرى را شكنجه مىدهد ، با امثال جملات مزبور تسليت دادن .
اپيكور راه دوم را انتخاب مىكند و تأمين روز واپسين را ضرورى نمىداند . شيرينتر از توضيح واضحات اپيكور جمله يكى از فيلسوف مآبها است كه مىگويد :
چرا در فهم حقيقت مرگ ، مغز خود را آزار مىدهيد ؟ من تمامى اسرار را با يك جمله مختصر مىكنم : زندگى اتصال روح است به بدن . مرگ انفصال روح است از بدن .
گويى اين معنى هم منكرى داشت و اگر اين جمله مزاح آميز به داد معماى مرگ نمىرسيد ، تمامى اولاد آدم در فكر روز واپسين خود انتحار مىكردند در مقابل اين گونه دعاوى كافى است كه گفته شود :
به هر حال خواه اولاد آدم اين موضوع را جدى تلقى كنند يا به شوخى بر گذار نمايند ، عبارت ذيل را بالزاك كه يكى از همين اولاد آدم و هم نوع اپيكوريان است ، مىنويسد : « كدام كتاب را در اقيانوس ادبيات شناور مىيابيد كه از حيث نبوغ بتواند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 400
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٠٠