ربودن عقاب موزهء رسول صلى الله عليه و آله را و بردن بر هوا و نگون كردن و از موزه مارى سياه فرو افتادن
( ( 3240 ) ) هر دو پا شست و به موزه كرد راى
موزه را بربود يك موزه به پاى
( ( 3241 ) ) دست سوى موزه برد آن خوش خطاب
موزه را بربود از دستش عقاب
( ( 3242 ) ) موزه را اندر هوا برد او چو باد
پس نگون كرد و از آن مارى فتاد
( ( 3243 ) ) در فتاد از موزه يك مار سياه
ز ان عنايت شد عقابش نيك خواه
( ( 3244 ) ) پس عقاب آن موزه را آورد باز
گفت هين بستان و رو سوى نماز
( ( 3245 ) ) از ضرورت كردم اين گستاخيى
من ز ادب دارم شكسته شاخئى
( ( 3246 ) ) واى كاو گستاخ پايى مىنهد
بىضرورت كش هوا فتوى دهد
( ( 3247 ) ) پس رسولش شكر كرد و گفت ما
اين جفا ديديم و خود بود آن وفا
( ( 3248 ) ) موزه بر بودى و من درهم شدم
تو غمم بردى و من در غم شدم
( ( 3249 ) ) گر چه هر غيبى خدا ما را نمود
دل در آن لحظه به خود مشغول بود
( ( 3250 ) ) گفت دور از تو كه غفلت از تو رست
ديدنم آن غيب را هم عكس توست
( ( 3251 ) ) مار در موزه ببينم در هوا
نيست از من ، عكس توست اى مصطفى
( ( 3252 ) ) عكس نورانى همه روشن بود
عكس ظلمانى همه گلخن بود
( ( 3253 ) ) عكس عبد اللَّه همه نورى بود
عكس بيگانه همى كورى بود
( ( 3254 ) ) عكس هر كس را بدان اى جان ببين
پهلوى جنسى كه خواهى مىنشين