آمدن زن كافره با طفل شير خواره به نزديك مصطفى صلى الله عليه و آله و ناطق شدن طفل عيسىوار به معجزات رسول خدا
( ( 3220 ) ) هم از آن ده يك زنى از كافران
سوى پيغمبر دوان شد ز امتحان
( ( 3221 ) ) پيش پيغمبر در آمد با خمار
كودكى دو ماه زن را در كنار
( ( 3222 ) ) گفت كودك سلم الله عليك
يا رسول الله قد جئنا اليك
( ( 3223 ) ) مادرش از خشم گفتش هى خموش
كيت افكند اين شهادت را به گوش
( ( 3224 ) ) اين كيت آموخت اى طفل صغير
كه زبانت گشت در طفلى جرير ؟
( ( 3225 ) ) گفت حق آموخت وانگه جبرئيل
در بيان با جبرئيلم من رسيل
( ( 3226 ) ) گفت كو ؟ گفتا كه بالاى سرت
مىنبينى كن به بالا منظرت
( ( 3227 ) ) ايستاده بر سر تو جبرئيل
مر مرا گشته به صد گونه دليل
( ( 3228 ) ) گفت مىبينى تو ؟ گفتا كه بلى
بر سرت تابان چو بدر كاملى
( ( 3229 ) ) مىبياموزد مرا وصف رسول
بر علوّم مىرساند زين سفول
( ( 3230 ) ) پس رسولش گفت اى طفل رضيع
چيست نامت باز گو و شو مطيع
( ( 3231 ) ) گفت نامم پيش حق عبد العزيز
عبد عزّى پيش قوم بىتميز
( ( 3232 ) ) من ز عزّى پاك و بيزار و برى
حقّ آن كه دادت اين پيغمبرى
( ( 3233 ) ) كودك دو ماه همچون ماه بدر
درس بالغ گفته چون اصحاب صدر
( ( 3234 ) ) پس حنوط آن دم ز جنّت در رسيد
تا دماغ طفل و مادر بو كشيد
( ( 3235 ) ) هر دو مىگفتند كز خوف سقوط
جان سپردن به بر اين بوى حنوط
آن كه تعريفش شهنشه خود كند
جامد و ناميش صد مروق بود
( ( 3236 ) ) آن كسى را كه معرّف حق بود
جامد و ناميش صد صدق بود
( ( 3237 ) ) آن كسى را كش خدا حافظ بود
مرغ و ماهى مر و را حارس شود
( ( 3238 ) ) اندرين بودند كاو از صلا
مصطفى بشنيد از سوى علا
( ( 3239 ) ) خواست آبى و وضو را تازه كرد
دست و رو را شست او ز ان آب سرد