بيان آن كه ايمان مقلد خوف است و رجا
( ( 3093 ) ) داعى هر پيشه اميد است و بوك
گر چه گردنشان ز كوشش شد چو دوك
( ( 3094 ) ) بامدادن چون سوى دكان رود
بر اميد و بوك روزى مىدود
( ( 3095 ) ) بوكه روزى نبودت چون مىروى
خوف حرمان هست ، تو چونى قوى ؟
( ( 3096 ) ) خوف حرمان ازل در كسب لوت
چون نكردت سست اندر جستجوت
( ( 3097 ) ) گويى ار چه خوف حرمان هست پيش
هست اندر كاهلى اين خوف بيش
( ( 3098 ) ) هست در كوشش اميدم بيشتر
دارم اندر كاهلى افزون خطر
( ( 3099 ) ) پس چرا در كار دين اى بد گمان
دامنت مىگيرد اين خوف زيان
( ( 3100 ) ) يا نديدى كاهل اين بازارها
در چه سودند انبياء و اولياء
( ( 3101 ) ) زين دكان رفتن چه كانشان رو نمود
اندرين بازارچه بستند سود
( ( 3102 ) ) آتش آن را رام چون خلخال شد
بحر اين را رام چون حمال شد
از دم آن مردهاى زنده شده
ابر آن را سايه بانى آمده
( ( 3103 ) ) آهن آن را نرم هم چو موم شد
باد آن را بنده و محكوم شد
شد و را در دفع دشمن چوب مار
عنكبوتى شد مر اين را پرده دار
خوف حرمان ازل در كسب لوت
چون نكردت سست اندر جستجوت ؟
آيا حماقتى بدتر ازين وجود دارد كه انسان بنشيند و زندگى خود را تباه سازد به اين دليل كه شايد سر نوشت ازلى من محروميت بوده است ؟
نكتهء فوق العادهء با اهميتى است كه جلال الدين متذكر شده و ما مىتوانيم عالىترين نتيجهء يك مسئلهء عالى انسانى را از آن استخراج كنيم . مىگويد : آيا از آغاز تاريخ بشرى تا كنون شنيده شده است كه يك آدم عاقل بنشيند و دست روى دست