بنا بر اين شايستهء يك انسان خردمند آن است كه هم اكنون با آن دريافتهايى كه در بارهء خويش دارد و با وسايلى كه در اختيار او قرار گرفته است ، با به كار انداختن حد اكثر نيروهاى انديشه و حدس و عضلات خود ، دست به كار شود و منتظر انكشاف تمام حقايق انسانى و جهانى نباشد ، زيرا چنان كه گفتيم : اين يك امر امكان ناپذير است . آرى به قول حافظ :
بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى
فرصتى دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
به نظر مىرسد مصرع دوم از بيت مورد تحليل ( جهد كن چندان كه دانى چيستى ) بيك معنى فوق العادهء هم اشاره مىكند و آن اين است كه تو به هيچ وجه ماهيت خودت را نخواهى شناخت ، فقط يك راه وجود دارد كه مىتوانى با آن راه خودت را بشناسى و آن اين است كه بكوش و جد و جهد نما و به وسيلهء شدنهاى مستمر كه به اختيار خودت انجام مىدهى ، خويش را بشناس ، بتوضيح اين كه : دلائل متقنى چه از نظر علم و فلسفه و چه از نظر منابع اسلامى وجود دارد كه اثبات مىكند : حقيقت روح يا من مجهول بوده و همچنان ناشناخته خواهد ماند . اين روح واقعيتى از هستى است كه خارج از ادراكات ما وجود دارد ، و ادراكات حصولى ( انعكاسى ) ما از عهدهء شناسايى آن بر نخواهد آمد ، اما راه ديگرى را مىتوان براى شناخت من پيش گرفت ، اين راهى است كه مىگويد اندوخته ها و فعاليتهاى عقلانى و وجدانى آدمى آن گاه كه مربوط به اختيار انسانى مىشود ، شدنهاى آدمى را به وجود مىآورد ، و انسان را از آن چه كه بوده است ، به آن چه كه بايد بشود ، منتقل مىسازد ، و چون اين انتقال و شدن با آگاهى و اختيار صورت مىگيرد ، لذا به همان مقدار انسان مىتواند با خويشتن آشنا شود . اين است معناى :
« بَلِ اَلإِنْسانُ عَلى نَفْسِه بَصِيرَةٌ وَلَوْ أَلْقى مَعاذِيرَه » 75 : 14 - 15 ( انسان به من خويش بينا است ، اگر چه عذرها بياورد ) و روى همين شناسايى است كه مىتوان انسان را متعهد و مسئول خويشتن معرفى كرد .