حكايت نذر كردن سگان هر زمستان كه چون تابستان آيد خانه بسازيم از بهر زمستان
( ( 2885 ) ) سگ زمستان جمع گردد استخوانش
زخم سرما خرد گرداند چنانش
( ( 2886 ) ) كاو بگويد كاين قدر تن كه منم
خانهاى از سنگ بايد كردنم
( ( 2887 ) ) چون كه تابستان بيايد من به چنگ
بهر سرما خانهاى سازم ز سنگ
( ( 2888 ) ) چون كه تابستان بيايد از گشاد
استخوانها پهن گردد پوست شاد
( ( 2890 ) ) زفت گردد پا كشد در سايه اى
كاهلى ، سيرى ، غرى ، خود رايه اى
( ( 2889 ) ) گويد او چون زفت بيند خويش را
در كدامين خانه گنجم اى كيا
( ( 2891 ) ) گويدش دل خانهاى سازان عمو
گويد او در خانه كى گنجم بگو
( ( 2892 ) ) استخوان حرص تو در وقت درد
در هم آيد خرد گردد در نورد
( ( 2893 ) ) گويى از توبه بسازم خانه من
در زمستان باشدم آن جا وطن
( ( 2894 ) ) چون بشد رنج و شدت آن حرص زفت
هم چو سگ سوداى خانه از نو رفت
( ( 2895 ) ) شكر نعمت خوشتر از نعمت بود
شكر باره كى سوى نقمت رود
( ( 2896 ) ) شكر جان نعمت و نعمت چو پوست
ز انكه شكر آرد تو را تا كوى دوست
( ( 2897 ) ) نعمت آرد غفلت و شكر انتباه
صيد نعمت كن به دام شكر شاه
( ( 2898 ) ) نعمت شكرت كند پر چشم و مير
تا كنى صد نعمت ايثار فقير
( ( 2899 ) ) سير نوشى از طعام و نقل حق
تا رود از تو شكم خوارى و دق
نعمت وهّاب را شكرى كنيد
تا سر منحوس خود را نشكنيد
شكر جذب نعمت او فر كند
كفر نعمت مرد را كافر كند