نقطهء عشق نمودم به تو هان سهو مكن
ور نه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
اين مطلب انسان را به ياد مسألهاى مىاندازد كه از ارسطو بيادگار مانده است :
براى دائره بيش از يك نقطه مركزى وجود ندارد كوچكترين انحراف از آن نقطهء مركزى ، از وصول و دريافت مركز اصلى جلوگيرى مىكند .
اخلاق عالى انسانى ، عمل به دستورات الهى با كوچكترين مسامحه در عمل بىهوده و به اصطلاح ارسطو : خروج از نقطهء مركزى دائره خواهد بود . اگر حافظ مىخواست يا مىتوانست كه از در آميختن كلمهء عشق [ كه براى اكثريت معناى مجازى آن مطرح است ] با مطلب فوق ، بر كنار شده مفهومى شبيه به ايده آل و وصول به بارگاه الهى را جانشين آن مىساخت ، آموزندگى مطلب فوق در بارهء واقعيات در آخرين حد ممكن صورت مىگرفت .
7 - مىگويد :
ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك افشان
چند و چند از غم ايام جگر خون باشى
اگر مقصود از نوشيدن باده و جرعهاى از آن را بر افلاك افشاندن ، براى رهايى از اندوه ايام كه جگرها را خون مىكند ، همان اعراض از لذايذ حيوانى و هوى پرستىها و بىقيدى به علائق مادى بوده باشد ، مسلما مضمونى است بسيار عالى و باشكوه ، ولى جاى تاسف است كه ادبيات بشرى آن اندازه فقير بوده باشد كه براى نشان دادن چنان مضمون ، نيازمند به كار بردن مفاهيم ساغر و مستى و افشاندن مقدارى از آن باده به افلاك براى بىاعتنايى به جريان قوانين عالم هستى بوده باشد 8 - آن گاه به خود تسلى و دل دارى مىدهد كه از فقر نبايد ناله و زارى