باز گردد .
امير المؤمنين ( ع ) بر عضباء شتر پيامبر ( ص ) سوار شد و رفت تا جايى كه خود را به ابو بكر رساند . چون ابو بكر او را ديد از آمدنش ناخشنود گشت و او را استقبال كرد و پرسيد : يا ابو الحسن چرا آمدهاى ؟ براى اين كه با من بيايى يا براى كار ديگرى آمدهاى ؟
امير المؤمنين ( ع ) فرمود : پيامبر اكرم ( ص ) به من دستور داده است به تو بپيوندم و آيات سورهء برائت را از تو بگيرم و با آن پيمان مشركان را به سوى خودشان بيفكنم ، و به من دستور داده است كه تو را مخيّر كنم كه همراه من باشى يا بازگردى . ابو بكر گفت : به سوى پيامبر بازمىگردم . ابو بكر نزد پيامبر بازگشت و چون بر حضرت وارد شد عرض كرد : يا رسول اللَّه ! تو مرا در امرى شايسته شمردى كه در آن ، همهء چشمها به من دوخته شده بود و چون روانهء آن كار شدم مرا از آن بازگردانيدى ، آيا در بارهء من آيهاى قرآنى نازل شده است ؟
پيامبر ( ص ) فرمود : چنين نيست ، ولى جبرئيل امين از سوى خداوند نزد من فرود آمد و گفت كه اين پيام را از سوى تو كسى نرساند مگر خود تو يا كسى از تو و على از من است و پيام مرا نرساند مگر على . « 1 » -
( 1 ) زبير بن بكّار بن زبير بن عوّام كه از بنى اميه بود در حديثى از ابن عبّاس مىگويد : روزى با عمر بن خطّاب در كوچههاى مدينه راه مىرفتيم كه به من گفت : اى ابن عبّاس ! تنها گمان من آن است كه دوست تو مورد ستم قرار گرفته است . گفتم : اين ستم را از او دور كن . پس او دست خود را از دست من كشيد و رفت و در حالى كه مدّتى زير لب لند لند مىكرد بايستاد و من خود را به او رساندم . پس گفت : اى ابن عبّاس گمان مىكنم اين ستم را از او باز نمىدارند مگر به سبب آن كه او را كوچك مىشمارند . گفتم : به خدا سوگند ، خداوند او را كوچك نشمرد هنگامى كه دستور داد سورهء برائت « 2 » را از دوست تو بستاند .
هامش
( 1 ) ارشاد مفيد / 37 + تذكرة الخواص / 42 ، و نيز بنگريد به فضائل خمسه كه آن را از منابع مختلف نقل مىكند .
( 2 ) ابن بطريق در عمده / 166 مىگويد :
« اين ولايتى است از پيامبر اكرم ، همراه با حسن انتخاب و آن ، ولايتى از سوى خداوند تبارك ، همراه با حسن گزينش . خداوند مىفرمايد :وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ[ قصص / 68 ؛ ] . متنبّى مىگويد :
بگذار بگويم اين صبح ، شب است * آيا آگاهان از ديدن نور كور مىشوند » .
شيخ طوسى در تلخيص الشافى 3 / 187 مىگويد :
« اگر گفته شود : چه فايدهاى نهفته است در اين كه سوره به ابو بكر سپرده شود در حالى كه پيامبر نمىخواهد آن را به دو بسپرد و سپس آن را از او پس گيرد ، و چرا از آغاز ، سوره را به امير المؤمنين نسپرد ؟ در پاسخ مىگوييم : فايدهء اين كار ظهور فضيلت و مزيت امير المؤمنين است و اين كه فردى كه سوره از او ستانده شد فاقد شايستگى آن چيزى است كه على براى آن شايستگى دارد ، و اين هدف كاملا قانعكنندهاى است در آن چه پيش آمد » .
همانند اين سخن در دلائل الصدق 2 / 384 ، 550 ، 563 و لوامع الالهيه / 281 آمده است .
علّامه بياضى در صراط المستقيم 2 / 7 اين سخن را به تفصيل روشن كرده است :
« با اين كار روشن شد كه ابو بكر از پيامبر ( ص ) نيست و اين كه على با وفا از پيامبر امّى است ، پس خردمند بايد به اين كار آسمانى و سرّ الهى نظر كند كه چگونه پيامبر آشكارا در جحفه ابو بكر را عزل و پس از آن على را به عنوان امير برمىگزيند ، و چون پيامبر در حجّة الوداع به اين موضع باز مىگردد بر ولايت على تصريح مىكند همان گونه كه در ميان مردمان ، شيوع يافته بود و نيز خداوند لطيف خبير پيامبرش را از اين بركنارى و به كار گماشتن آگاه كرده بود و اساس آن همچنين بود كه هر كس كه شايستگى نداشته باشد به شهرى فرستاده شود نمىتواند بر هر كسى حكم كند و در مثل آمده است كه عزل براى مردان حكم طلاق را دارد .
در كتاب « فاضح » آمده است كه گروهى به او گفتند : تو بركنارى و از سوى خدا و پيامبرش حتّى از اداى يك امانت و از گرفتن پرچم خيبر و لشكر عاديات و سكونت در مسجد و نماز ، كنار نهاده شدى ، پس چگونه در امور عامّ و خاصّ ولايت مىيابى و حال آن كه هر كس خداوند او را در آسمان و پيامبرش در زمين ، عزل كرده باشد ولايتى بر امّت نخواهد داشت و خداوند ، ما و مؤمنان را در شمار خردمندان قرار دهد و ما و ايشان را از سرگشتگى غافلان بيرون آورد » .
علّامه مجلسى نيز در بحار الانوار 35 / 309 - 313 اين سخن را با تفصيل بيشترى روشن كرده است كه مىتوانيد بدان مراجعه كنيد .
سپس علّامهء بياضى در همين مأخذ / 8 در بيان برترى على بر موسى ( ع ) مىگويد :
« موسى از كشتن يك نفر از قبطيان هراسيد - چنان كه قرآن از او نقل مىكند - در حالى كه على از اشتياق اهل موسم بر كشتن حضرتش ( ع ) نهراسيد چرا كه امام ، نزديكان و امامان آنها را كشته بود و اين فضيلتى است بر موسى ( ع ) ، چه رسد به كسى كه در اسلام از امتحان نيز سربلند بيرون آمده است » .
سيّد بن طاوس نظير همين سخن را در اقبال الاعمال / 456 آورده است .
علّامهء بياضى در همين مأخذ / 9 مىگويد :
« اين سخن جبرئيل ( مگر كسى از تو ) به معناى پيروى از آيين تو مىباشد و لذا جبرئيل گفت : « و من از شما دو نفر هستم » ، و اين هنگامى بود كه گفت : « اين همان هميارى است ، پيامبر اكرم ( ص ) فرمود : او از من است و من از او » ، و ابراهيم گفت :فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي[ ابراهيم / 36 ] و اين گواه عادلى است در اين كه ابو بكر به اين معنى از پيامبر نبوده است » .
علّامهء مجلسى در بحار الانوار 23 / 149 - 148 در مفهوم « عترت » سخنى را از ابن اعرابى مىآورد و سپس كلامى را از صدوق نقل مىكند :
« اگر ابو بكر بدون تفسير ابن اعرابى نسبا داخل در عترت بود و آهنگ مكّه مىكرد محال بود سورهء برائت از او گرفته به على ( ع ) سپرده شود » .
سيد حامد حسين در خلاصهء عبقات الانوار 5 / 358 از تفسير رازى سخنى را از محمد بن عبد اللَّه بن حسن امام مجتبى ( ع ) در بيان اين فرمودهء خداوندوَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ[ انفال / 75 ؛ ] مىآورد :
« جايز نيست گفته شود : ابو بكر از اولو الارحام بوده و دليل آن هم اين است كه نقل شده پيامبر ( ص ) سورهء برائت را به او سپرد تا به قوم رساند ، ولى على را در پى او فرستاد و دستور داد كه او رسانندهء سوره به مردم باشد و فرمود : آن سوره را نمىرساند مگر كسى از من و اين دليل آن است كه ابو بكر از او نبوده است » .
سيد مرتضى عسكرى در معالم المدرستين 1 / 163 - 161 « تبليغ » را به دو گونه تقسيم كرده است :
1 - آن چه لفظ و معنايش به پيامبر وحى شده كه همان قرآن كريم است .
2 - آن چه تنها معنايش به رسول وحى شده نه لفظش ، مثل تبليغ احكام به مكلّفان .
او سپس مىگويد : تبليغ ، صفت مميّزهء پيامبر است و هر گاه پيامبر در بارهء شخصى بگويد : « او از من است » ، به اين مفهوم است كه : او در امر تبليغ از من است ، همان گونه كه در داستان تبليغ آيات برائت چنين بود .
او پس از آوردن اين داستان مىگويد :
« قراين حاليه و مقاليه در اين مقام ، ما را بدين سمت هدايت مىكند كه منظور از تبليغ در اين روايات و نظاير آن ، تبليغ احكامى است كه خداوند در آغاز براى مكلّفان آن به پيامبر وحى كرده است و اين همان است كه جز پيامبر يا كسى از پيامبر بدان نپردازد .
در برابر اين تبليغ ، تبليغى است كه مكلّفان به اين احكام پس از دريافت آن از سوى پيامبر يا كسى از پيامبر بدان مىپردازند و آنها در اين هنگام بايد به رساندن اين احكام به ديگران همّت گمارند .
جواز و رجحان اين گونه تبليغ ، همچنان با هر كه اين حكم به دو رسد تا ابد ادامه و استمرار مىيابد ، و روشن است كه مقصود پيامبر از اين سخن : « جز من يا كسى از من آن را نمىرساند » تبليغ از نوع اوّل مىباشد .
بحث را با سخن علّامهء بياضى در صراط المستقيم 2 / 59 به پايان مىبريم كه مىگويد : اين است كتابهاى مردم كه ميان آنها صادق مىباشد و گوياى ولايت على ( ع ) است ، زيرا قراردادن او همچون سر نسبت به بدن دليل پيشى داشتن اوست به ديگران .
اگر گفته شود : اين سخن : « جز او كسى از سوى من ، اين آيات را نمىرساند » مفيد منتفى دانستن امامت است از فرزندان او در حالى كه اين در مذهب شما نيست ، مىگوييم : چنين نيست ، چه ، حكم و امر همهء آنها يكى است ، زيرا آن چه على رساند فرزندانش يكى پس از ديگرى از او مىگيرند و رسانندهء به سوى مردم ، همو خواهد بود و لو با واسطه ، و از آن جا كه پيامبر مىدانست مردم بر امور او تسلّط خواهند يافت لذا امر رساندن را از ايشان نفى كرد نه از فرزندان على ، و چگونه چنين چيزى شدنى است در حالى كه حضرت ( ص ) بارها آن را آشكارا گفته است و در بخشى از تصريحات حضرت خواهد آمد و از همين رو امر رساندن از ديگران نفى مىشود تا تناقضى در سخن پيش نيايد » .