بيان منازعت چهار كس جهت انگور با همديگر به علت آن كه زبان يكديگر را نمىدانستند
( ( 3681 ) ) چار كس را داد مردى يك دِرم
هر يكى از شهرى افتاده به هم
فارسى و ترك و رومى و عرب
جمله با هم در نزاع و در غضب
فارسى گفتا از اين چون وارهيم
هم بيا كاين را به انگورى دهيم
( ( 3682 ) ) آن عرب گفتا معاذ الله لا
من عنب خواهم نه انگور اى دغا
( ( 3683 ) ) آن يكى كه ترك بد گفت اى گؤزوم
من نمىخواهم عنب خواهم ئوزوم
( ( 3684 ) ) آن كه رومى بود گفت اين قيل را
ترك كن خواهم من استافيل را
( ( 3685 ) ) در تنازع آن نفر جنگى شدند
كه ز سرّ نامها غافل بُدند
( ( 3686 ) ) مشت بر هم مىزدند از ابلهى
پر بدند از جهل و از دانش تهى
( ( 3687 ) ) صاحب سر و عزيزى صد زبان
گر بدى آن جا بدادى صلحشان
( ( 3688 ) ) پس بگفتى او كه من زين يك درم
آرزوى جمله تان را مىخرم
( ( 3689 ) ) چون كه بسپاريد دل را بىدغل
اين دِرَمتان مىكند چندين عمل
( ( 3690 ) ) يك درمتان مىشود چار المراد
چار دشمن مىشود يك ز اتحاد
( ( 3691 ) ) گفت هر يكتان دهد جنگ و فراق
گفت من آرد شما را اتفاق
( ( 3692 ) ) پس شما خاموش باشيد انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت و گو
( ( 3693 ) ) گر سخنتان مىنمايد يك نمط
در اثر مايهء نزاع است و سخط
ور سخنتان در توافق موثقه است
در اثر مايهء نزاع و تفرقه است
( ( 3694 ) ) گرمى عاريتى ندهد اثر
گرمى خاصيتى دارد هنر
( ( 3695 ) ) سركه را گر گرم كردى ز آتش آن
چون خورى سردى فزايد بىگمان
( ( 3696 ) ) ز انكه آن گرمى آن دهليزى است
طبع اصلش سردى است و تيزى است
( ( 3697 ) ) ور بود يخ بسته دوشاب اى پسر
چون خورى گرمى فزايد در جگر
( ( 3698 ) ) پس رياى شيخ بِه ز اخلاص ما
كز بصيرت باشد آن ، وين از عمى