تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
( ( 3136 ) ) گر نبودى او مسبّح بطن نون حبس و زندانش بُدى تا يبعثون ( ( 3137 ) ) او به تسبيح از تن ماهى بجست چيست تسبيح ؟ آيت روز الست ( ( 3138 ) ) گر فراموشت شد آن تسبيح جان بشنو اين تسبيحهاى ماهيان ( ( 3139 ) ) هر كه ديد آن بحر را او ماهى است هر كه ديد اللَّه را اللَّهى است ( ( 3140 ) ) اين جهان دريا و تن ماهى و روح يونسى محجوب از نور صبوح ( ( 3141 ) ) گر مسبّح باشد از ماهى رهيد ور نه در وى هضم گشت و ناپديد ( ( 3142 ) ) ماهيان جان در اين دريا پرند تو نمىبينى كه كورى و نژند ( ( 3143 ) ) بر تو خود را مىزنند آن ماهيان چشم بگشا تا ببينىشان عيان ماهيان جمله روح و بىجسد نى در ايشان كبر و كين و نى حسد ( ( 3144 ) ) ماهيان را گر نمىبينى بديد گوش تو تسبيحشان آخر شنيد ( ( 3145 ) ) صبر كردن جان تسبيحان توست صبر كن كان است تسبيح درست ( ( 3146 ) ) هيچ تسبيحى ندارد آن درج صبر كن كالصبر مفتاح الفرج ( ( 3147 ) ) صبر چون پول صراط آن سو بهشت هست با هر خوب يك لالاى زشت ( ( 3148 ) ) تا ز لالا مىگريزى وصل نيست ز انكه لالا را ز شاهد فصل نيست ( ( 3149 ) ) تو چه دانى ذوق صبر اى شيشه دل خاصّه صبر از بهر آن شوخ چگل ( ( 3150 ) ) مرد را ذوق از غزا و كرّ و فر مر مخنّث را بود ذوق از ذكر ( ( 3151 ) ) جز ذكر نى دين او نى ذكر او سوى اسفل برد او را فكر او ( ( 3152 ) ) گر بر آيد تا فلك از وى مترس كو به سوى سفل آموزيد درس ( ( 3153 ) ) او به سوى سفل مىراند فرس گر چه سوى علو جنباند جرس ( ( 3154 ) ) از علمهاى گدايان ترس چيست ؟ كان علمها لقمهء نان را و هست اين سخنها را نكو درياب تو ور نمىدانى شنو از باب تو

آيه

« وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ . إِذْ أَبَقَ إِلَى اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ . فَساهَمَ