( ( 3136 ) ) گر نبودى او مسبّح بطن نون
حبس و زندانش بُدى تا يبعثون
( ( 3137 ) ) او به تسبيح از تن ماهى بجست
چيست تسبيح ؟ آيت روز الست
( ( 3138 ) ) گر فراموشت شد آن تسبيح جان
بشنو اين تسبيحهاى ماهيان
( ( 3139 ) ) هر كه ديد آن بحر را او ماهى است
هر كه ديد اللَّه را اللَّهى است
( ( 3140 ) ) اين جهان دريا و تن ماهى و روح
يونسى محجوب از نور صبوح
( ( 3141 ) ) گر مسبّح باشد از ماهى رهيد
ور نه در وى هضم گشت و ناپديد
( ( 3142 ) ) ماهيان جان در اين دريا پرند
تو نمىبينى كه كورى و نژند
( ( 3143 ) ) بر تو خود را مىزنند آن ماهيان
چشم بگشا تا ببينىشان عيان
ماهيان جمله روح و بىجسد
نى در ايشان كبر و كين و نى حسد
( ( 3144 ) ) ماهيان را گر نمىبينى بديد
گوش تو تسبيحشان آخر شنيد
( ( 3145 ) ) صبر كردن جان تسبيحان توست
صبر كن كان است تسبيح درست
( ( 3146 ) ) هيچ تسبيحى ندارد آن درج
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
( ( 3147 ) ) صبر چون پول صراط آن سو بهشت
هست با هر خوب يك لالاى زشت
( ( 3148 ) ) تا ز لالا مىگريزى وصل نيست
ز انكه لالا را ز شاهد فصل نيست
( ( 3149 ) ) تو چه دانى ذوق صبر اى شيشه دل
خاصّه صبر از بهر آن شوخ چگل
( ( 3150 ) ) مرد را ذوق از غزا و كرّ و فر
مر مخنّث را بود ذوق از ذكر
( ( 3151 ) ) جز ذكر نى دين او نى ذكر او
سوى اسفل برد او را فكر او
( ( 3152 ) ) گر بر آيد تا فلك از وى مترس
كو به سوى سفل آموزيد درس
( ( 3153 ) ) او به سوى سفل مىراند فرس
گر چه سوى علو جنباند جرس
( ( 3154 ) ) از علمهاى گدايان ترس چيست ؟
كان علمها لقمهء نان را و هست
اين سخنها را نكو درياب تو
ور نمىدانى شنو از باب تو
آيه
« وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ . إِذْ أَبَقَ إِلَى اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ . فَساهَمَ