قصهء كودكى كه در پيش تابوت پدر خود مىناليد و سخن جوحى
( ( 3116 ) ) كودكى در پيش تابوت پدر
زار مىناليد و بر مىكوفت سر
( ( 3117 ) ) كاى پدر آخر كجايت مىبرند ؟
تا تو را در زير خاكى بسپرند
( ( 3118 ) ) مىبرندت خانهء تنگ و زحير
نى در و قالى و نه در وى حصير
( ( 3119 ) ) نى چراغى در شب و نى روز نان
نى در آن بوى طعام و نى نشان
( ( 3120 ) ) نى درش معمور و نى سقف و نه بام
نى در آن بهر ضيائى هيچ جام
نى در آن از بهر مهمان آب چاه
نى يكى همسايه كو باشد پناه
( ( 3121 ) ) جسم تو كه بوسه گاه خلق بود
چون شود در خانهء كور و كبود ؟
( ( 3122 ) ) خانهاى بىزينهار و جاى تنگ
كاندرو نى روى مىماند نه رنگ
( ( 3123 ) ) زين نسق اوصاف خانه مىشمرد
وز دو ديده اشك خونين مىفشرد
( ( 3124 ) ) گفت جوحى با پدر كاى ارجمند
و اللَّه اين را خانهء ما مىبرند
( ( 3125 ) ) گفت جوحى را پدر ابله مشو
گفت اى بابا نشانىها شنو
( ( 3126 ) ) اين نشانىها كه گفت او يك به يك
خانهء ما راست بىترديد و شك
( ( 3127 ) ) نى حصير و نى چراغ و نى طعام
نى درش معمور و نى صحن و نه بام
( ( 3128 ) ) زين نمط دارند بر خود صد نشان
ليك كى بينند آن را طاغيان ؟
( ( 3129 ) ) خانهء آن دل كه ماند بىضيا
از شعاع آفتاب كبريا
( ( 3130 ) ) تنگ و تاريك است چون جان جهود
بىنوا از ذوق سلطان ودود
( ( 3131 ) ) نى در آن دل تاب نور آفتاب
نى گشاده عرصه و نى فتح باب
( ( 3132 ) ) گور خوشتر از چنين دل مر تو را
آخر از گور دل خود برتر آ
( ( 3133 ) ) زندهاى و زنده زاد اى شوخ شنگ
دل نمىگيرد تو را زين گور تنگ ؟
( ( 3134 ) ) يوسف وقتى و خورشيد سما
زين چَه و زندان بر آ و رو نما
( ( 3135 ) ) يونست در بطن ماهى پخته شد
مخلصش را نيست از تسبيح بد