تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 676

مساهمون:

ص٦٧٦
اين تيرهاى رها شده را كه به تو اصابت مىكنند ، يا عبور آنها را در فضاى هستى مىبينى مشكن ، از اظهار نظر با گمانهاى ناشايست به آن تيرها خوددارى كن ، اين تيرهاى پرتاب شده از تصادف و ناخود آگاه نيست ، بلكه از كمانى كه در شست موجود آگاهى قرار گرفته است رها مىشوند . خداى ما فرموده است : « ما رميت إذ رميت و لكن الله رمى » . ( تو نبودى كه آن مشت خاك را بر روى كفار انداختى ، بلكه خدا بود كه آن مشت خاك را انداخت ) . تمام كارها اصل خود را از كار الهى يافته‌اند ، اگر حوادثى پيش آيد كه تو را خشمگين سازد ، به جاى آن كه تير حوادث را بشكنى خشم خود را بشكن ، زيرا ، ممكن است كه همان رويدادها شير خوشگوارى است و تو با ديده گان خشم آلود مىنگرى كه شير ، را خون نشان مىدهد . تيرى كه از كمان ازليت به سوى تو رها شده و پيكر تو را شكافته و از خون تو خون آلود گشته است بگير و ببوس و از راه دل تا آستانهء محبوب ابدى ببر و بگو . « رضا بقضائك و تسليما لامرك لا معبود سواك » . اين نمودهاى آشكار اصالتى ندارند ، ناچيز و زبوناند ، آن حقيقت ناپيدا است كه نيرو بخش تمام نيروها و حقايق است . آرى :
ما شكاريم اين چنين دامى كه راست ؟ گوى چوگانيم چوگانى كجاست ؟ مىدرد مىدوزد اين خياط كو ؟ مىدمد مىسوزد اين نفاط كو [
دلهاى آدميان را آن چنان حساس آفريده است ] كه :
ساعتى كافر كند صديق را ساعتى زاهد كند زنديق را [
اين مخاطرات در راه انسانى وجود دارد ، تا آن گاه كه به مقام اخلاص برسد ]