كاملًا هماهنگ و آن بيت را كه مورد تحليل قرار دادهايم مىتواند بر طرف كنندهء اين تناقض سطحى بوده باشد .
جلال الدين مىخواهد بگويد : تمام موجوديت انسانى همان انديشه و تعقل او است ، اما اين موجوديت به اصطلاح معمولى بىطرف است . به اين معنى كه انديشه جلوه دهندهء موجوديت طبيعى مخصوص به انسان است و اين كه اين موجوديت چه بايستگى و شايستگى دارد بسته به اين است كه با چه عينكى به اين انديشه مىنگريد و چه كارى را با اين انديشه مىخواهيد انجام بدهيد ؟ اگر در بارهء اين انديشه خوب بينديشيد و ببينيد چگونه اين فعاليت از مادهء جامد ناخود آگاه طلوع كرده است و چگونه مىتواند با يك انتقال ظريف جهانى را دگرگون كند و انسان اين موجود ناچيز را حتى از فرشتگان بالاتر ببرد ، درك خواهيد كرد كه اين انديشه نور و شعاع گوهر الهى است و اگر بخواهيد همين انديشه را آن چنان كه طبيعت آن است بر خود مطرح كنيد ، خواهيد ديد انديشهء طبيعى جز موج و نوسان ماده چيز ديگرى نيست .
پس اگر ديدى كه در بارهء شناسايى و ارزيابى انديشه يكى را دو مىبينى و راست را كج مىبينى و صدها مجهولات ديگر پيرامون تو را فرا گرفته است ، بدان كه ديده گان خود را كج كرده و به انديشه تماشا مىكنى و آن گاه سيل سؤالات به مغز تو هجوم مىآورد .
مىدانى جواب اين همه سؤالات چيست ؟ يك پاسخ دارد و آن اين است :
فكرتت را كژ مبين نيكو نگر
هست هم نور و شعاع آن گهر
وقتى كه اين اعتقاد را پيدا كردى مشكلات تو از بين مىرود و به جاى آن كه به خيالات و وسوسه در بارهء انديشه دچار شوى ، مىتوانى آن خيالات و وسوسه ها را كنار گذاشته ، از خود انديشه در شناسايى انسان و جهان و بايستگىها و شايستگىها بهره مند شوى .