با دانش توام بسازد خواب او بيدارى خواهد بود ، اما بىنوا كسى كه با نادان همنشين شود » كه تمام عمر او در خواب و بىهوشى خواهد گذشت » .
در آن هنگام كه زاغان سيه پوش خيمه در گلشن مىزنند بلبلان خوش خوان پنهان مىشوند و از صحنه چمنزارها دورى مىكنند ، مگر چنين نيست كه با افسردن گلزار بلبل را زمان خاموشى فرا مىرسد ؟ مگر چنين نيست كه هنگامى كه خورشيد از افق غروب مىكند بيدارىها هم از بين مىرود آفتابا اى يار عزيز تو هنگامى كه از افق ما غروب مىكنى ، روى ديگر زمين را فروزان مىسازى .
اين آفتاب معرفت است آرى براى آفتاب معرفت غروبى وجود ندارد ، براى او مشرق و مغربى كه با انتقال به يكى از آن دو نقطه در ديگرى معدوم شود وجود ندارد ، زيرا آفتاب معرفت مشرق و مغرب خويش را در جان و عقل قرار داده است ، براى جان و عقل مشرق و مغربى وجود ندارد بلكه همواره روح تنها يك صحنه دارد و آن صحنه همواره فروزان است مخصوصاً اگر آن خورشيدى كه در درون انسانى مىدرخشد خورشيد كمال ما وراى طبيعى بوده باشد ، اين آفتاب روز و شب روشنگرى مىكند .
اگر تو بتوانى مانند ذو القرنين به مطلع شمس حقيقى برسى ، پس از آن هر جا كه روى شكوه و جلال الهى با تو خواهد بود ، بدان جهت كه پس از ديدار مطلع الشمس حقيقى خود خورشيد فروزانى خواهى گشت ، لذا هر جا كه تو روى بياورى همانجا مشرق خواهد بود نه تنها تو مشرق خواهى بود ، بلكه مشرقها همه به شرق تو عاشق خواهند شد . متوجه باش كه تو دو حس دارى :
يكى از آن دو حس مساوى نابينايى است مانند حس خفاش كه تو را به سوى مغرب خواهد برد .
ديگرى آن حس درربار تو است كه تو را سوى مشرق رهسپار خواهد كرد . مىدانى كه راه حسهاى طبيعى راه حيوانات است ؟ تو كه سوار عالىترين مركبى ، با راه حيوانات چكار دارى ؟ تو با انتخاب راه پست جانوران نه تنها رو بسقوط مىروى ،
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 124
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٢٤