( ( 3446 ) ) علمهاى اهل دل حمّالشان
علمهاى اهل تن احمالشان
( ( 3447 ) ) علم چون بر دل زند يارى شود
علم چون بر تن زند بارى شود
( ( 3448 ) ) گفت ايزد يحمل اسفاره
بار باشد علم كان نبود ز هو
( ( 3449 ) ) علم كآن نبود ز هو بىواسطه
آن نپايد همچو رنگ ماشطه
( ( 3450 ) ) ليك چون اين بار را نيكو كشى
بار بر گيرند و بخشندت خوشى
( ( 3451 ) ) هين مكش بهر هوا آن بار علم
تا شوى راكب تو بر رهوار علم
هين بكش بهر خدا اين بار علم
تا ببينى در درون انبار علم
( ( 3452 ) ) تا كه بر رهوار علم آيى سوار
آن گهان افتد تو را از دوش بار
( ( 3453 ) ) از هواها كى رهى بىجام هو ؟
اى ز هو قانع شده با نام هو
( ( 3454 ) ) از صفت وز نام چه زايد ؟ خيال
و آن خيالش هست دلال وصال
( ( 3455 ) ) ديدهاى دلال بىمدلول هيچ ؟
تا نباشد جاده نبود غول هيچ
( ( 3456 ) ) هيچ نامى بىحقيقت ديدهاى ؟
يا ز گاف و لام گل بر چيدهاى ؟
( ( 3457 ) ) اسم خواندى رو مسمى را بجو
مه به بالا دان نه اندر آب جو
( ( 3458 ) ) گر ز نام و حرف خواهى بگذرى
پاك كن خود را ز خود هان يك سرى
( ( 3459 ) ) همچو آهن ز آهنى بىرنگ شو
در رياضت آينهء بىزنگ شو
( ( 3460 ) ) خويش را صافى كن از اوصاف خويش
تا ببينى ذات پاك صاف خويش
( ( 3461 ) ) بينى اندر دل علوم انبيا
بىكتاب و بىمعيد و اوستا
( ( 3462 ) ) گفت پيغمبر كه هست از امتم
كه بود هم گوهر و هم همتم
( ( 3463 ) ) مر مرا ز ان نور بيند جانشان
كه من ايشان را همىبينم بدان
( ( 3464 ) ) بىصحيحين و احاديث و روات
بلكه اندر مشرب آب حيات
( ( 3465 ) ) سر امسينا لكردياً بدان
راز اصبحنا عرابياً بخوان
سر امسينا و اصبحنا تو را
مىرساند جانب راه خدا
( ( 3466 ) ) ور مثالى خواهى از علم نهان
قصه گو از روميان و چينيان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 587
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٨٧