ملاحظه مىشود كه اينان نمىخواهند زير بار اين كوتاه نظرى يا مسامحه كارى بروند كه بدون توجه به مبدء و منتهاى اين كارگاه با عظمت نمىتوان در بارهء آن آخرين كلمه را گفت .
به هر حال متفكرين انسانى بايستى بر خود بقبولانند كه اين سؤالات اساسى به هيچ وجه قابل حل و فصل نخواهد بود و هيچ كس قدرت پاسخ كوچكترين سؤال در اين جهان هستى را نخواهد داشت ، از قبيل : چرا ماده حركت مىكند ؟ چرا جهان هستى روبه گسترش مىرود ؟ چرا انسان بوجود آمده است ؟ ماده چيست ؟ حركت يعنى چه ؟ چرا دستگاه منظم است و چرا اين نظم خاص را انتخاب كرده است ؟ مگر اين كه او بايستى به قول دكارت به مبدء معتقد بوده و نزديكى او را به موجودات احساس نمايد .
آرى چنان كه اشاره كرديم ما فقط مىتوانيم از وسط دستگاه مقدارى از رويدادها و موضوعات را انتخاب نموده و آنها را از آن جهت كه با حواس ما در تماساند ، يا در زندگانى ما مفيد مىباشند مورد شناسايى قرار بدهيم و معلومات نسبى در بارهء آنها به دست بياوريم .
( ( 1943 ) ) آدمى را او به خويش اسماء نمود
ديگران را ز آدم اسماء مىگشود
دريافت حقايق از وسايط حقيقى مانند دريافت مستقيم آنهاست
اكتساب حقايق بر دو قسم متمايز تقسيم مىگردد :
قسم اول آن است كه انسان آن حقايق را از خود مبدا فرا مىگيرد ، مانند ابداعاتى كه براى دانشمندان و مكتشفين روى مىدهد . اين اكتشافات و اختراعات از درون خود انسانى بر مىآيد زيرا در مورد ابتكار و اكتشافات كه از استنتاج روانى شخصى سرچشمه مىگيرد ثابت شده است كه يك مطلب تازهاى كه به ذهن مرد محقق به طور ابتكار