بيرون انداختن مرد تاجر طوطى را از قفس و پريدن او
( ( 1825 ) ) بعد از آنش از قفس بيرون فكند
طوطيك پرّيد تا شاخ بلند
( ( 1826 ) ) طوطى مرده چنان پرواز كرد
كافتاب از چرخ تركى تاز كرد
( ( 1827 ) ) خواجه حيران گشت اندر كار مرغ
بىخبر ناگه بديد اسرار مرغ
( ( 1828 ) ) روى بالا كرد و گفت اى عندليب
از بيان حال خودمان ده نصيب
( ( 1829 ) ) او چه كرد آن جا كه تو آموختى ؟
چشم ما از مكر خود بر دوختى
ساختى مكرى و ما را سوختى
سوختى ما را و خود افروختى
( ( 1830 ) ) گفت طوطى كو به فعلم پند داد
كه رها كن نطق و آواز و گشاد
( ( 1831 ) ) ز انكه آوازت تو را در بند كرد
خويش او مرده پى اين پند كرد
( ( 1832 ) ) يعنى اى مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من كه تا يا بى خلاص
( ( 1833 ) ) دانه باشى مرغكانت بر چنند
غنچه باشى كودكانت بر كنند
( ( 1834 ) ) دانه پنهان كن به كلى دام شو
غنچه پنهان كن گياه بام شو
( ( 1835 ) ) هر كه داد او حسن خود را در مزاد
صد قضاى بد سوى او رو نهاد
( ( 1836 ) ) چشمها و خشمها و رشكها
بر سرش بارد چو آب از مشكها
( ( 1837 ) ) دشمنان او را ز غيرت مىدرند
دوستان هم روزگارش مىبرند
( ( 1838 ) ) آن كه غافل بود از كشت بهار
او چه داند قيمت اين روزگار
( ( 1839 ) ) در پناه لطف حق بايد گريخت
كو هزاران لطف بر ارواح ريخت
( ( 1840 ) ) تا پناهى يا بى آن گه چه پناه
آب و آتش مر تو را گردد سپاه
( ( 1841 ) ) نوح و موسى را نه دريا يار شد ؟
نى به اعداشان به كين قهار شد ؟
( ( 1842 ) ) آتش ابراهيم را نى قلعه بود ؟
تا بر آورد از دل نمرود دود
( ( 1843 ) ) كوه يحيى را نه سوى خويش خواند ؟
قاصدانش را به زخم سنگ راند
( ( 1844 ) ) گفت اى يحيى بيا در من گريز
تا پناهت باشم از شمشير تيز