( ( 1801 ) ) اى جهان كهنه را تو جان نو
از تن بىجان و دل افغان شنو
بياييد هر چند كه جهان و كالبد جسمانى را كهنه مىبينيد جان تازه در آن دريابيد
اين مسئله هم براى اغلب افراد انسانى يا مطرح نيست ، و يا اين كه به طور بسيار سطحى تلقى مىگردد ، كه چگونه در هر لحظهاى مىتوان اين جهان كهنه را تازه و نو تلقى كرد ؟ و اين كالبد مادى را كه در محاسبات طبيعى ده ها سال در جريانات مادى غوطه ور بوده ، و براى او همه چيز تكرار جلوه مىكند جديد و نو بوده باشد .
مرا از توست هر دم تازه عشقى
تو را هر ساعتى حسن دگر باد
اين مسئله براى اشخاص معمولى و آنان كه طبيعت آنها را مىگرداند قابل هضم نيست .
اما وقتى مىبينيم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد : « المؤمن هش بش » ( مرد با ايمان همواره خندان و بشاش است ، ) همواره در عين حال كه در طبيعت است در ما وراى طبيعت مىنگرد ، آن به بىنهايت نظاره مىكند ، بدين جهت همواره دنيا براى او تازه است و به عبارت ديگر براى او :
هر دم ازين باغ برى مىرسد
تازه تر از تازه ترى مىرسد
يكى از عرفا اين مسئله را به اين شكل بيان كرده است كه :
بيزارم از آن كهنه خدايى كه تو دارى هر لحظه مرا تازه خداى دگرستى اين عارف نمىخواهد بگويد كه خدايى به تازگى قدم به وجود مىگذارد ، نمىخواهد بگويد : هر لحظه يك خدايى جداگانه براى من مطرح است .
او مىگويد : جان من آن چنان سر سبز و تازه است ، و من آن چنان از جريان طبيعت دنيا آگاهم و آن چنان دمهاى خدايى را كه به اين جهان نو نو مىرسد در مىيابم