ديدن خواجه طوطيان را در دشت و پيغام رسانيدن
( ( 1585 ) ) باز مىگرديم از اين اى دوستان
سوى مرغ و تاجر هندوستان
( ( 1586 ) ) مرد بازرگان پذيرفت آن پيام
كو رساند سوى جنس از وى سلام
( ( 1587 ) ) چون كه تا اقصاى هندوستان رسيد
در بيابان طوطى چندى بديد
( ( 1588 ) ) مركب استانيد و بس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد
( ( 1589 ) ) طوطئى ز ان طوطيان لرزيد و پس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
( ( 1590 ) ) شد پشيمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاك جانور
( ( 1591 ) ) اين مگر خويش است با آن طوطيك ؟
اين مگر دو جسم بود و روح يك ؟
( ( 1592 ) ) اين چرا كردم ؟ چرا دادم پيام ؟
سوختم بىچاره را زين گفت خام
( ( 1593 ) ) اين زمان چون سنگ و فم آهن و شست
و آن چه بجهد از زبان چون آتش است
( ( 1594 ) ) سنگ و آهن را مزن برهم گزاف
گه ز روى نقل و گه از روى لاف
( ( 1595 ) ) ز انكه تاريكى است و هر سو پنبه زار
در ميان پنبه چون باشد شرار ؟
( ( 1596 ) ) ظالم آن قومى كه چشمان دوختند
وز سخنها عالمى را سوختند
( ( 1597 ) ) عالمى را يك سخن ويران كند
روبهان مرده را شيران كند
( ( 1598 ) ) جانها در اصل خود عيسى دمند
يك زمان زخمند و ديگر مرهمند
( ( 1599 ) ) گر حجاب از جانها برخاستى
گفت هر جانى مسيح آساستى
( ( 1600 ) ) گر سخن خواهى كه گويى چون شكر
صبر كن از حرص و اين حلوا بخور
( ( 1601 ) ) صبر باشد مشتهاى زيركان
هست حلوا آرزوى كودكان
( ( 1602 ) ) هر كه صبر آورد گردون بر رود
هر كه حلوا خورد واپستر شود
( ( 1603 ) ) صاحب دل را ندارد آن زيان
گر خورد آن زهر قاتل را عيان
( ( 1604 ) ) ز ان كه صحّت يافت از پرهيز رست
طالب مسكين ميان تب در است