قصهء آن بازرگان كه به هندوستان به تجارت مىرفت و پيغام دادن طوطى محبوس به طوطيان هندوستان
( ( 1547 ) ) بود بازرگانى او را طوطئى
در قفس محبوس زيبا طوطئى
( ( 1548 ) ) چون كه بازرگان سفر را ساز كرد
سوى هندوستان شدن آغاز كرد
( ( 1549 ) ) هر غلام و هر كنيزى را ز جود
گفت بهر تو چه آرم گوى زود ؟
( ( 1550 ) ) هر يكى را وى مرادى خواست كرد
جمله را وعده بداد آن نيك مرد
( ( 1551 ) ) گفت طوطى را چه خواهى ارمغان
كارمت از خطهء هندوستان
( ( 1552 ) ) گفتش آن طوطى كه آن جا طوطيان
چون ببينى كن ز حال من بيان
( ( 1553 ) ) كان فلان طوطى كه مشتاق شماست
از قضاى آسمان در حبس ماست
( ( 1554 ) ) بر شما كرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره ره و ارشاد خواست
( ( 1555 ) ) گفت مىشايد كه من در اشتياق
جان دهم اين جا بميرم در فراق ؟
( ( 1556 ) ) اين روا باشد كه من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهى بر درخت ؟
( ( 1557 ) ) اين چنين باشد وفاى دوستان
من در اين حبس و شما در بوستان ؟
( ( 1558 ) ) ياد آريد اى مهان زين مرغ زار
يك صبوحى در ميان مرغزار
( ( 1559 ) ) ياد ياران يار را ميمون بود
خاصه كان ليلى و اين مجنون بود
( ( 1560 ) ) اى حريفان بابت موزون خود
من قدحها مىخورم از خون خود
( ( 1561 ) ) يك قدح مىنوش كن بر ياد من
گر همىخواهى كه بدهى داد من
( ( 1562 ) ) يا به ياد اين فتادهء خاك بيز
چون كه خوردى جرعهاى بر خاك ريز
( ( 1563 ) ) اى عجب آن عهد و آن سوگند كو ؟
وعده هاى آن لب چون قند كو ؟
( ( 1564 ) ) ور فراق بنده از بد بندگيست
چون تو با بد بد كنى پس فرق چيست
( ( 1565 ) ) اى بدى كه تو كنى در خشم و جنگ
با طربتر از سماع و بانگ چنگ
( ( 1566 ) ) اى جفاى تو ز دولت خوبتر
و انتقام تو ز جان محبوبتر