در بيان حديث من اراد ان يجلس مع اللَّه فليجلس مع اهل التصوف ( 1 )
( ( 1528 ) ) معنى اندر شعر جز با خبط نيست
چون فلاسنگ است آن را ضبط نيست
آن رسول اين جا رسيد و شاه شد
واله اندر قدرت الله شد
( ( 1529 ) ) آن رسول از خود بشد زين يك دو جام
نى رسالت ياد ماندش نى پيام
( ( 1531 ) ) سيل چون آمد به دريا بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع كشت گشت
( ( 1532 ) ) چون تعلق يافت نان با بو البشر
نان مرده زنده گشت و با خبر
( ( 1533 ) ) موم و هيزم چون فداى نار شد
ذات ظلمانى او انوار شد
( ( 1534 ) ) سنگ سرمه چون كه شد در ديده گان
گشت بينايى شد آن جا ديدبان
( ( 1535 ) ) اى خنك آن مرده كز خود رسته شد
در وجود زندهاى پيوسته شد
( ( 1536 ) ) واى آن زنده كه با مرده نشست
مرده گشت و زندگى از وى بجست
( ( 1537 ) ) چون تو در قرآن حق بگريختى
با روان انبياء آميختى
( ( 1538 ) ) هست قرآن حالهاى انبياء
ماهيان بحر پاك كبريا
( ( 1539 ) ) ور بخوانىّ و نهاى قرآن پذير
انبيا و اوليا را ديده گير
( ( 1540 ) ) ور پذيرايى چو بر خوانى قصص
مرغ جانت تنگ آيد در قفس
( ( 1541 ) ) مرغ كو اندر قفس زندانى است
مىنجويد رستن از نادانى است
( ( 1542 ) ) روحهايى كز قفسها رسته اند
انبيا و رهبر شايسته اند
( ( 1544 ) ) از برون رستيم زين تنگين قفس
غير اين ره نيست چارهء اين قفس
( ( 1545 ) ) خويش را رنجور ساز و زار زار
تا تو را بيرون كنند از اشتهار
( ( 1546 ) ) كاشتهار خلق بندى محكم است
در ره اين از بند آهن كى كم است ؟
يك حكايت بشنو اى زيبا رفيق
تا بدانى شرط اين بحر عميق
بشنو اكنون داستانى در مثال
تا شوى واقف بر اسرار مقال
هامش
( 1 ) روايت نيست .