تمثيل
( ( 1496 ) ) يك مثل اى دل پى فرقى بيار
تا بدانى جبر را از اختيار
( ( 1497 ) ) دست كان لرزان بود از ارتعاش
وان كه دستى را تو لرزانى ز جاش
( ( 1498 ) ) هر دو جنبش آفريدهء حق شناس
ليك نتوان كردن اين با آن قياس
( ( 1499 ) ) ز ان پشيمانى كه لرزانيديش
چون پشيمان نيست مرد مرتعش
مرتعش را كى پشيمان ديدهاى ؟
بر چنين جبرى تو بر چسبيدهاى ؟
( ( 1500 ) ) بحث عقل است اين چه عقل آن حيله گر
تا ضعيفى ره برد آن جا مگر
( ( 1501 ) ) بحث عقلى گر دُر و مرجان بود
آن دگر باشد كه بحث جان بود
( ( 1502 ) ) بحث جان اندر مقامى ديگر است
بادهء جان را قوامى ديگر است
( ( 1503 ) ) آن زمان كه بحث عقلى ساز بود
اين عمر با بو الحكم هم راز بود
( ( 1504 ) ) چون عمر از عقل آمد سوى جان
بو الحكم بو جهل شد در بحث آن
( ( 1505 ) ) سوى عقل و سوى حس او كامل است
گر چه خود نسبت به جان او جاهل است
( ( 1506 ) ) بحث عقل و حس اثر دان يا سبب
بحث جانى يا عجب يا بو العجب
( ( 1507 ) ) ضوء جان آمد نماند اى مستضى
لازم و ملزوم و نافى مقتضى
( ( 1508 ) ) ز انكه بينايى كه نورش بازغ است
از دليل چون عصا او فارغ است
( ( 1499 ) ) ز ان پشيمانى كه لرزانيديش
چون پشيمان نيست مرد مرتعش
ندامت - يك استدلال روشن به اختيار
دستى كه به جهت بيمارى فلج بلرزد غير از حركتى است كه انسان سالم در دست سالم خود ايجاد مىكند ، بهترين دليلش اين است كه اگر با دست لرزاندن ضررى بر تو عائد شود ، تو پشيمان نمىگردى ، در صورتى كه اگر با اختيار خود دست را حركت