( ( 1278 ) ) آفتابى كو بر آيد نارگون
ساعتى ديگر شود او سر نگون
( ( 1279 ) ) اخترانى تافته بر چار طاق
لحظه لحظه مبتلاى احتراق
( ( 1280 ) ) ماه كو افزود ز اختر در جمال
شد ز رنج دق او همچون خيال
( ( 1281 ) ) اين زمين با سكون با ادب
اندر آرد زلزله اش در لرز و تب
( ( 1282 ) ) اى بسا كه زين بلاى مرده ريگ ( 1 ) گشته است اندر جهان او خرده ريگ
( ( 1283 ) ) اين هوا با روح آمد مقترن
چون قضا آيد و با گشت و عفن ( 2 ) ( ( 1284 ) ) آب خوش كو روح را همشيره شد
در غديرى زرد و تلخ و تيره شد
( ( 1285 ) ) آتشى كو باد دارد در بروت ( 3 ) هم يكى بادى بر او خواند يموت
خاك كو شد مايهء گل در بهار
ناگهان بادى در آرد زو دمار ( 4 ) ( ( 1286 ) ) حال دريا ز اضطراب و جوش او
فهم كن تبديلهاى هوش او
( ( 1287 ) ) چرخ سر گردان كه اندر جستجوست
حال او چون حال فرزندان اوست
( ( 1288 ) ) گه حضيض ( 5 ) و گه ميانه گاه اوج ( 6 ) اندر او از سعد و نحس فوج فوج
گه شرف گاهى صعود و گه فرح
گه و بال و گه هبوط ( 7 ) و گه ترح ( 8 ) ( ( 1289 ) ) از خود اى جزوى ز كلها منبسط
فهم مىكن حالت هر منبسط
هامش
( 1 ) مرده ريگ و مرده رى و مرد رى آن چه از مرده به وارثش مىماند . .
( 2 ) عفن گنديده . .
( 3 ) بروت سبيل مرد ، باد و بروت كنايه از خود نمايى است . .
( 4 ) دمار آن چه كه مورد احتياج ضرورى انسانى است و به نفس كشيدن نيز مىگويند آن گاه كه اين كلمه در اين جمله « دمار از روزگارش در آورد » استعمال شود ، تقريباً به معناى ساقط كردن از زندگانى مىباشد . .
( 5 ) حضيض پائين .
( 6 ) اوج بالا .
( 7 ) هبوط به پايين فرود آوردن يا پايين افتادن . .
( 8 ) ترح حزن و اندوه . .