پاى واپس كشيدن خرگوش از شير چون نزديك چاه رسيد
شير با خرگوش چون همراه شد
پر غضب پر كينه و بد خواه شد
بود پيشا پيش خرگوش دلير
ناگهان پا واكشيد پيش شير
( ( 1263 ) ) چون كه نزد چاه آمد شير ديد
كز ره آن خرگوش ماند و پا كشيد
( ( 1264 ) ) گفت پا واپس كشيدى تو چرا ؟
پاى را واپس مكش پيش اندر آ
( ( 1265 ) ) گفت كو پايم ؟ كه دست و پاى رفت
جان من لرزيد و دل از جاى رفت
( ( 1266 ) ) رنگ رويم را نمىبينى چو زر ؟
ز اندرون خود مىدهد رنگم خبر
( ( 1267 ) ) حق چو سيما را معرف خوانده است ( 1 ) چشم عارف سوى سيما مانده است
( ( 1268 ) ) رنگ و بو غمّاز آمد چون جرس
از فرس آگه كند بانگ جرس
( ( 1269 ) ) بانگ هر چيزى رساند زو خبر
تا بدانى بانگ خر از بانگ در
( ( 1270 ) ) گفت پيغمبر به تمييز كسان
مرء مخفى لدىّ طى اللسان
( ( 1271 ) ) رنگ رو از حال دل دارد نشان
رحمتم كن مهر من در دل نشان
( ( 1272 ) ) رنگ روى سرخ دارد بانگ شكر
رنگ روى زرد دارد صبر و نكر ( 2 ) ( ( 1275 ) ) در من آمد آن چه در وى گشت مات
آدمى و جانور جامد نبات
( ( 1273 ) ) در من آمد آن كه دست و پا برد
رنگ رو و قوت سيما برد
( ( 1274 ) ) آن كه در هر چه در آمد بشكند
هر درخت از بيخ و از بن بر كند
( ( 1276 ) ) اين خود اجزايند كلَّيات ازو
زرد كرده رنگ و فاسد كرده بو
( ( 1277 ) ) تا جهان گه صابر است و گه شكور
بوستان گه حلَّه ( 3 ) پوشد گاه عور ( 4 )
هامش
( 1 ) سيما قيافه . .
( 2 ) نكر شناخته نشده ، زشت و مبهم . .
( 3 ) حلَّه پوشاك افتخار . .
( 4 ) عور عريان . .