( ( 1124 ) ) نيست ديد رنگ بىنور برون
همچنين رنگ خيال اندرون
( ( 1125 ) ) اين برون از آفتاب و از سهاست
و ان درون از عكس انوار علاست
( ( 1126 ) ) نور نور چشم خود نور دل است
نور چشم از نور دلها حاصل است
( ( 1127 ) ) باز نور نور دل نور خداست
كو ز نور عقل و حس پاك و جداست
( ( 1128 ) ) شب نبد نور و نديدى رنگ را
پس به ضد آن نور پيدا شد تو را
شب نديدى رنگ كان بىنور بود
رنگ چبود ؟ مهرهء كور و كبود
كه نظر بر نور بود آن گه به رنگ
ضد به ضد پيدا شود چون روم و زنگ
( ( 1129 ) ) ديدن نور است آن گه نور رنگ
وين به ضدّ نور دانى بىدرنگ
پس به ضد نور دانستى تو نور
ضدّ ضد را مىنمايد در صدور
( ( 1130 ) ) رنج و غم را حق پى آن آفريد
تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد
( ( 1131 ) ) پس نهانىها به ضد پيدا شود
چون كه حق را نيست ضد پنهان بود
( ( 1134 ) ) نور حق را نيست ضدّى در وجود
تا به ضد او را توان پيدا نمود
( ( 1135 ) ) لاجرم ابصارنا لا تدركه
و هو يدرك بين تو از موسى و كه
( ( 1136 ) ) صورت از معنى چو شير از بيشه دان
يا چو آواز و سخن ز انديشه دان
( ( 1137 ) ) اين سخن و آواز از انديشه خاست
تو ندانى بحر انديشه كجاست ؟
( ( 1138 ) ) ليك چون موج سخن ديدى لطيف
بحر آن دانى كه هم باشد شريف
( ( 1139 ) ) چون ز دانش موج انديشه بتاخت
از سخن و آواز او صورت بساخت
( ( 1140 ) ) از سخن صورت بزاد و باز مرد
موج خود را باز اندر بحر بود
( ( 1141 ) ) صورت از بىصورتى آمد برون
باز شد كانا إليه راجعون
( ( 1142 ) ) پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتى است
مصطفى فرمود دنيا ساعتى است
( ( 1143 ) ) فكرها تيرى است از هو در هوا
در هوا كى پايدار آيد ندا
( ( 1144 ) ) هر نفس نو مىشود دنيا و ما
بىخبر از نو شدن اندر بقا
( ( 1145 ) ) عمر همچون جوى نو نو مىرسد
مستمرى مىنمايد در جسد
( ( 1146 ) ) آن ز تيرى مستمر شكل آمده است
چون شرر كش تيز جنبانى به دست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 505
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٠٥