قصهء مكر كردن خرگوش با شير و بسر بردن
حاصل آن خرگوش رأى خود نگفت
مكر انديشيد با خود طاق و جفت
با وحوش از نيك و بد نگشود راز
سرّ خود با جان خود مىراند باز
( ( 1055 ) ) ساعتى تأخير كرد اندر شدن
بعد از آن شد پيش شير پنجه زن
( ( 1056 ) ) ز ان سبب كاندر شدن واماند دير
خاك را مىكند و مىغرّيد شير
( ( 1057 ) ) گفت من گفتم كه عهد آن خسان
خام باشد خام و سست و نارسان
( ( 1058 ) ) دمدمهء ايشان مرا از خر فكند
چند بفريبد مرا اين دهر چند ؟
( ( 1059 ) ) سخت درماند امير سست ريش
چون نه پس بيند نه پيش از احمقيش
( ( 1060 ) ) راه هموار است و زيرش دامها
قحطى معنا ميان نامها
( ( 1061 ) ) لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست
عمر چون آب است وقت او را چو جو
خلق باطن ريگ جوى عمر تو
( ( 1062 ) ) آن يكى ريگى كه جوشد آب ازو
سخت كمياب است رو آن را بجو
( ( 1063 ) ) منبع حكمت شود حكمت طلب
فارغ آيد او ز تحصيل و سبب
هست آن ريگ اى پسر مرد خدا
كو به حق پيوست و از خود شد جدا
آب عذب دين همىجوشد ازو
طالبان را ز ان حيات است و نمو
غير مرد حق چو ريگ خشك دان
آب عمرت را خورد او هر زمان
طالب حكمت شو از مرد حكيم
تا ازو گردى تو بينا و عليم
( ( 1064 ) ) لوح حافظ لوح محفوظى شود
عقل او از روح محفوظى شود
( ( 1065 ) ) چون معلم بود عقلش ز ابتدا
بعد از آن شد عقل شاگردى و را
( ( 1066 ) ) عقل چون جبريل گويد احمدا
گر يكى گامى نهم سوزد مرا
( ( 1067 ) ) تو مرا بگذار زين پس پيش ران
حدّ من اين بود اى سلطان جان
( ( 1068 ) ) هر كه ماند از كاهلى بىشكر و صبر
او همىداند كه گيرد پاى جبر