آوردن پادشاه جحود زنى را با طفل و انداختن او طفل را در آتش و به سخن آمدن طفل در ميان آتش
( ( 783 ) ) يك زنى با طفل آورد آن جحود
پيش آن بت و آتش اندر شعله بود
گفت اى زن پيش اين بت سجده كن
ور نه در آتش بسوزى بىسخن
بود آن زن پاك دين و مؤمنه
سجدهء آن بت نكرد آن موقنه
( ( 784 ) ) طفل ازو بستاند در آتش فكند
زن بترسيد و دل از ايمان بكند
( ( 785 ) ) خواست تا او سجده آرد پيش بت
بانگ زد آن طفل كانى لم امت
( ( 786 ) ) اندر آ مادر كه من اين جا خوشم
گر چه در صورت ميان آتشم
( ( 787 ) ) چشم بند است آتش از بهر حجيب
رحمت است اين سر بر آورده ز جيب
( ( 788 ) ) اندر آ مادر ببين برهان حق
تا ببينى عشرت خاصان حق
( ( 789 ) ) اندر آ و آب بين آتش مثال ( 1 ) از جهانى كاتش است آبش مثال
( ( 790 ) ) اندر آ اسرار ابراهيم بين
كو در آتش يافت ورد و ياسمين
( ( 791 ) ) مرگ مىديدم گه زادن ز تو
سخت خوفم بود افتادن ز تو
( ( 792 ) ) چون بزادم رستم از زندان تنگ
در جهانى خوش هوايى خوب رنگ
( ( 793 ) ) اين جهان را چون رحم ديدم كنون
چون در اين آتش بديدم اين سكون
( ( 794 ) ) اندر اين آتش بديدم عالمى
ذره ذره اندر او عيسى دمى
( ( 795 ) ) نك جهان نيست شكل هست ذات
و آن جهانتان هست شكل بىثبات
( ( 796 ) ) اندر آ مادر به حق مادرى
بين كه اين آذر ندارد آذرى ( 2 )
هامش
( 1 ) مثال ، به معناى مثل و شبيه است و يك معناى فلسفى دارد كه به معناى شبح و سياه مىباشد . و مثل افلاطونى حقائق معقولاند كه اساس هستى موجودات صورى مىباشند و ما در مباحث آينده در بارهء مثل مشروحاً بحث خواهيم كرد . .
( 2 ) آذر آتش .