داستان اصحاب اخدود
در نقل اين داستان اندك اختلافى ميان روات و مفسرين وجود دارد ، آن چه كه مىتواند مورد اتفاق بوده باشد ، روايتى است كه جابر از حضرت باقر عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت از جد بزرگوارش امير المؤمنين عليه السلام روايت مىكند كه « امير المؤمنين عليه السلام كسى را به نزد اسقف نجران فرستاد ، و گفت ، از اسقف در بارهء اصحاب اخدود بپرس ، اسقف نجران مطلبى را در اين باره گفت كه امير المؤمنين عليه السلام نه پسنديد . و فرمود : داستان اخدود را به شما اطلاع مىدهم : خداوند يك مرد حبشى را به پيامبرى بر گزيد ، حبشىها او را تكذيب كردند ، آن پيامبر با آن تكذيب كنندگان جنگيد . حبشىهاى گروهى از ياوران آن پيامبر را كشتند ، و باقيماندگان را با خود همان پيامبر اسير كردند . سپس جايگاه گودى درست كردند و در آن آتش افروختند مردم را همگى به آن جا جمع كرده ، گفتند : هر كس كه از ما نيست بايستى خود را به آتش بياندازد . ياوران اين پيامبر در سبقت به آتش با يكديگر تصادم مىكردند ( 1 ) در اين حال يك زنى كودك در بغلش به سر آتش مىآيد ، هنگامى كه مىخواهد خود را بياندازد ، سوختن كودك او را فوق العاده ناراحت مىكند ، كودك از بغل او صدا مىزند ، مادر نترس هم مرا و هم خودت را در آتش بيانداز ، زيرا سوختن در راه خدا يك امر ناچيز است ، مادر خود را با همان