در بيان آن كه جمله پيغمبران حقند كه ( لا نفرق بين احد من رسله )
( ( 678 ) ) ده چراغ ار حاضر آرى در مكان
هر يكى باشد به صورت غير آن
( ( 679 ) ) فرق بتوان كرد نور هر يكى
چون به نورش روى آرى بىشكى
اطلب المعنى من الفرقان و قل
لا نفرق بين آحاد الرسل
( ( 680 ) ) گر تو صد سيب و صد آبى بشمرى
صد نماند يك شود چون بفشرى
( ( 681 ) ) در معانى قسمت و اعداد نيست
در معانى تجزيه و افراد نيست
( ( 682 ) ) اتحاد يار با ياران خوش است
پاى معنى گير صورت سركش است
( ( 683 ) ) صورت سركش گدازان كن ز رنج
تا ببينى زير آن وحدت چو گنج
( ( 684 ) ) ور تو نگدازى عنايتهاى او
خود گدازد اى دلم مولاى او
( ( 685 ) ) او نمايد هم بدلها خويش را
او بدوزد خرقه درويش را
( ( 686 ) ) منبسط بوديم و يك گوهر همه ( 1 ) بىسر و بىپا بديم آن سر همه
( ( 687 ) ) يك گهر بوديم همچون آفتاب
بىگره بوديم و صافى همچو آب
( ( 688 ) ) چون به صورت آمد آن نور سره ( 2 ) شد عدد چون سايه هاى كنگره
( ( 689 ) ) كنگره ويران كنيد از منجنيق ( 3 ) تا رود فرق از ميان اين فريق
آيه
« قُولُوا آمَنَّا بِالله وَما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَإِسْماعِيلَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَاَلأَسْباطِ وَما أُوتِيَ مُوسى وَعِيسى وَما أُوتِيَ اَلنَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ
هامش
( 1 ) منبسط از بسط به معناى گشادگى است ، هنگامى كه در فلسفه به كار مىرود ، عبارت است از حقيقتى كه جزء نداشته باشد « البسيط ما لا جزء له » . .
( 2 ) سره بىنقص ، نيكو ، صافى . .
( 3 ) كنگره دندانه هاى بالاى قصر . .