كشتن وزير خود را در خلوت از مريدان
( ( 662 ) ) بعد از آن چل روز ديگر در ببست
خويش كشت و از وجود خود برست
( ( 663 ) ) چون كه خلق از مرگ او آگاه شد
بر سر گورش قيامتگاه شد
( ( 664 ) ) خلق چندان جمع شد بر گور او
موكشان جامه دران در شور او
( ( 665 ) ) كان عدد را هم خدا داند شمرد
از عرب وز ترك وز رومى و كرد
( ( 666 ) ) خاك او كردند بر سرهاى خويش
درد او ديدند درمانهاى خويش
( ( 667 ) ) آن خلايق بر سر گورش مهى
كرده خون را از دو چشم خود رهى
جمله از درد فراقش در فغان
هم شهان و هم كهان ( 1 ) و هم مهان ( 2 ) ( ( 668 ) ) بعد ماهى خلق گفتند اى مهان
از اميران كيست بر جايش نشان ؟
( ( 669 ) ) تا به جاى او شناسيمش امام
تا كه كار ما ازو گردد تمام
سر همه بر اختيار او نهيم
دست بر دامان و دست او نهيم
( ( 670 ) ) چون كه شد خورشيد و ما را كرد داغ
چاره نبود بر مقامش از چراغ
( ( 671 ) ) چون كه شد از پيش ديده روى يار
نايبى بايد ازو مان يادگار
( ( 672 ) ) چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوى گل را از كه جوييم از گلاب
( ( 673 ) ) چون خدا اندر نيايد در عيان
نايب حقند اين پيغمبران
( ( 674 ) ) نى غلط گفتم كه نايب با منوب ( 3 ) گر دو پندارى قبيح آيد نه خوب
( ( 675 ) ) نى دو باشد تا تويى صورت پرست
پيش او يك گشت كز صورت برست
( ( 676 ) ) چون به صورت بنگرى چشمت دو است
تو به نورش درنگر كان يك تو است
لاجرم چون بر يكى افتد بصر
آن يكى باشد دو نايد در نظر
( ( 677 ) ) نور هر دو چشم نتوان فرق كرد
چون كه در نورش نظر انداخت مرد
هامش
( 1 ) كه كوچك .
( 2 ) مه بزرگ . .
( 3 ) منوب يا منوب عنه كسى كه نيابت از طرف او به كسى سپرده مىشود . .