( ( 20 ) ) گر بريزى بحر را در كوزه اى
چند گنجد قسمت يك روزه اى
( ( 21 ) ) كوزهء چشم حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر درّ نشد
( ( 22 ) ) هر كه را جامه ز عشقى چاك شد
او ز حرص و عيب كلى پاك شد
( ( 23 ) ) شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
اى طبيب جمله علتهاى ما
( ( 24 ) ) اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوس ما
( ( 25 ) ) جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
( ( 26 ) ) عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خرّ موسى صعقا
سرّ پنهانست اندر زير و بم
فاش اگر گويم جهان بر هم زنم
آن چه نى مىگويد اندر اين دو باب
گر بگويم من جهان گردد خراب
( ( 27 ) ) با لب دمساز خود گر جفتمى
همچو نى من گفتنىها گفتمى
( ( 28 ) ) هر كه او از هم زبانى شد جدا
بىنوا شد گر چه دارد صد نوا
( ( 29 ) ) چون كه گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت
چون كه گل رفت و گلستان شد خراب
بوى گل را از كه جوييم ؟ از كلاب
( ( 30 ) ) جمله معشوق است و عاشق پرده اى
زنده معشوق است و عاشق مرده اى
( ( 31 ) ) چون نباشد عشق را پرواى او
او چو مرغى ماند بىپرواى او
پرّ و بال ما كمند عشق اوست
موكشانش مىكند تا كوى دوست
( ( 32 ) ) من چگونه هوش دارم پيش و پس ؟
چون نباشم نور يارم پيش و پس
نور او در يمن و يسر و تحت و فوق
بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق
( ( 33 ) ) عشق خواهم كاين سخن بيرون بود
آينه غمّاز نبود چون بود ؟
( ( 34 ) ) آينه ت دانى چرا غمّاز نيست ؟
ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست
آينه كز زنگ آلايش جداست
بر شعاع نور خورشيد خداست
رو تو زنگار از رخ او پاك كن
بعد از آن ، آن نور را ادراك كن
اين حقيقت را شنو از گوش دل
تا برون آيى به كلى ز آب و گل
فهم اگر داريد جان را ره دهيد
بعد از آن از شوق ، پا در ره نهيد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 4
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤