براى رسيدن به آن حقيقت هم وجود ندارد .
و اين يك اصل است بسيار عالى است ، و توضيح آن چنين است كه :
اولا بايستى براى يك فرد امورى به عنوان حقايق نمودار گردد ، به طورى كه رسيدن به آن حقايق بتواند براى او ايده آل و هدف از تلاش و تكاپوها جلوه كند ، پس از اين مرحله به درون خود نگريسته با آشنايى با نيروهاى درونى خود دريابد : كه چگونه بايستى از اين حقايق بهره بردارى كند .
آن گاه نوبت چشيدن حقايق و استشمام آنها فرا مىرسد ، پس وجود حقايق ايجاد كنندهء وسيلهء دريافت حقايق مىباشد . پس از آن كه آن وسايل ايجاد شد ، خواهد ديد : كه وسيله بيش از آن چه را كه حقايق ابتدايى اقتضا مىكرد نيرومند است ، و وسايل تحصيل شده ، راه را به سوى حقايق عالىتر باز مىكند ، همچنان كه آن حقايق ابتدايى را بسيار عميقتر جلوه مىدهد .
فهم كردن حاذقان نصارى مكر وزير را
( ( 445 ) ) ناصح دين گشته آن كافر وزير
كرد او از مكر در لوزينه سير ( 1 ) ( ( 446 ) ) هر كه صاحب ذوق بود از گفت او
لذتى مىديد و تلخى جفت او
( ( 447 ) ) نكته ها مىگفت او آميخته
در جلاب قند زهرى ريخته ( 2 ) هان مشو مغرور ز ان گفت نكو
ز انكه دارد صد بدى در زير او
او چو باشد زشت گفتش زشت دان
هر چه گويد مرده آن را نيست جان
گفت انسان پارهاى ز انسان بود
پارهاى از نان يقين كه نان بود
هامش
( 1 ) لوزينه هر غذايى كه در آن مغز بادام مخلوط شود . .
( 2 ) جلاب ، معرب گلاب . .