خلوت طلبيدن طبيب از پادشاه جهت دريافتن مرض كنيزك
چون حكيم از اين سخن آگاه شد
وز درون هم داستان شاه شد
( ( 144 ) ) گفت اى شه خلوتى كن خانه را
دور كن هم خويش و هم بيگانه را
( ( 145 ) ) كس ندارد گوش در دهليزها
تا بپرسم از كنيزك چيزها
خانه خالى كرد شاه و شد برون
تا بپرسد از كنيزك او فسون ( 1 ) ( ( 146 ) ) خانه خالى ماند و يك ديّار نه
جز طبيب و جز همان بيمار نه
( ( 147 ) ) نرم نرمك گفت شهر تو كجاست ؟
كه علاج اهل هر شهرى جداست
( ( 148 ) ) و اندر آن شهر از قرابت كيستت ؟
( 2 ) خويشى و پيوستگى با چيستت ؟
( ( 149 ) ) دست بر نبضش نهاد و يك به يك
باز مىپرسيد از جور فلك
( ( 150 ) ) چون كسى را خار در پايش خلد
پاى خود را بر سر زانو نهد
( ( 151 ) ) وز سر سوزن همىجويد سرش
ور نيايد مىكند با لب ترش
( ( 152 ) ) خار در پا شد چنين دشوار ياب
خار در دل چون بود واده جواب ؟
( ( 153 ) ) خار دل را گر بديدى هر خسى
كى غمان را راه بودى بر كسى
( ( 154 ) ) كس به زير دم خر خارى نهد
خر نداند دفع آن بر مىجهد
( ( 156 ) ) خر ز بهر دفع خار از سوز درد
جفته مىانداخت صد جا زخم كرد
آن لگد كى دفع خار او كند ؟
حاذقى بايد كه بر مركز تند
( ( 155 ) ) بر جهد آن خار محكمتر كند
عاقلى بايد كه خارى بر كند
( ( 157 ) ) آن حكيم خارچين استاد بود
دست مىزد جا به جا مىآزمود
هامش
( 1 ) افسون معانى متعددى دارد ، آن چه كه متناسب با ابيات فوق است پديدهء نهانى است كه در ظاهر ديده نمىشود ، و ممكن است در ابيات فوق به معناى افسانه باشد يعنى خانه را پادشاه خالى كرد تا طبيب داستان بيمارى او را بپرسد . .
( 2 ) قرابت خويشاوندى . .