بر تو پس چه كسى قبر را پركند ، گفتم : او مرا گفته است كه كسى بر روى او خاك نريزد ، و خبر داده كه قبر خود به خود پر خواهد شد ، و پس از آن بالا مىآيد و چهارگوش مىشود ، مأمون بمردم گفت : بر وى خاك نريزند ، و خاكهائى كه برداشته بودند بر زمين ريختند و قبر پر شد و از زمين برجسته گشت و مربع شد ، مأمون بازگشت و مرا طلبيد و با من خلوت كرده و گفت :
اى هرثمه از تو سؤال مىكنم و به خدا سوگندت مىدهم كه آنچه از آن حضرت شنيده اى برايم راست بگو ، هرثمه گويد : آنچه آن بزرگوار فرموده بود براى او گفتم ، گفت : به خدا سوگندت مىدهم راست بگو ديگر غير آنچه به من گفتى چه چيزها به تو خبر داد ، گفتم : اى امير از هر چه بپرسى جوابت را راست مىگويم ، پرسيد آيا غير از اين به تو در پنهانى چيزى گفت ؟ گفتم آرى ، گفت : آن چيست ؟ گفتم : حكايت انگور و انار را به من خبر داد ، گويد : رنگ مأمون تغيير كرد و رنگ برنگ ميگرديد گاهى زرد و گاهى سرخ و گاهى تيره مىگشت ، سپس خميازه اى كشيد و غشّ كرد و بيهوش شد و در حالت بيهوشى ميگفت :
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 611
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٦١١