را نام بردند ، سندى آنها را نيز احضار كرد و تا صبح ، حدود پنجاه و اندى از افرادى كه حضرت را مىشناختند و مدّتى با او بودند ، در نزد سندى بن شاهك ، جمع شده بودند .
عمر بن واقد ادامه داد : سپس ، سندىّ بن شاهك برخاست و به اتاق ديگر رفت ، ما نيز نماز خوانديم ، سپس كاتبش به همراه يك طومار از اتاق بيرون آمد و اسامى ، آدرس ، شغل و اوصاف ما را نوشت ، و مجدّدا به نزد سندى رفت ، آنگاه سندىّ از اتاق بيرون آمد و با دست به من اشاره كرد و گفت : برخيز يا أبا - حفص ! من بلند شدم و سايرين نيز برخاستند ، همگى به اتاق وارد شديم ، به من گفت : پارچه را از صورت موسى بن جعفر كنار بزن ، پارچه را كنار زدم ديدم حضرت فوت كردهاند ، اشك از چشمانم جارى شد و گفتم : « * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * » .
سپس گفت : همگى نگاه كنيد ، همه ، يكى ، يكى جلو رفتند و نگاه كردند .
آنگاه گفت : آيا همه شهادت مىدهيد كه اين ، موسى بن جعفر بن محمّد است ، عمر بن واقد گويد : گفتيم : بله ، شهادت مىدهيم كه او موسى بن جعفر بن محمّد
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٩٧