تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
عشق نيران طلبش مىبرد از باغ نعيم ور نه آدم نپسندد به خود اين حرمان را
و حكما فرمودند در تعلَّق نفس ناطقه به بدن ، كه سبب آن عشق نفس شد به وحدت و عدالت . چه ، عناصر در غايت مضادّت و عاديّت با يكديگر بودند . و چون امتزاج يافتند و با هم صلح كردند و سورتهاى كيفياتشان درهم شكست ، اقرب به وحدت شدند . چه بعد كثرت كيفيت واحدهء متوسطه ميانهء اضداد حاصل مىشود . و المتوسط بينالاضداد كالخالى عنها . بلكه استكمال و اشتداد در وجود جواهر جايز است . پس صورت نوعيّه پيدا شد كه به وحدت جمعيه موصوف بود و به نحو وحدت فعليّات صور نوعيّهء اربع را دارا بود كه اگر آن را ارض گفتى ، بجا ، و اگر ماء گفتى روا ، و اگر نار و هوا خواندى شايسته بودى . پس اين نور وحدت ، موجب عشق طاير قدسى نفس ناطقه شد . چنان كه در شب ، حيوانات ، چون عشق به نور دارند ، در حوالى آن جمع شوند . ولى نور حسّى كجا و نور وحدت وجود حقيقى كجا ؟ كرده‌اند اين تله در خاك كه عنقا گيرند پس آن چه برادر بزرگتر نغمه سرايى كند از مقالات پر درد و سوز ، به سبب عشق آتش افروز است .
( ( 4160 ) ) سينه پر آتش مرا چون منقل است * كشت كامل گشت وقت منجل است
ن 1246 10 - ك 413 21 منجل : داس .
( ( 4176 ) ) بو كه موقوفست كامم بر سفر * چون سفر كردم بيابم در حضر
ن 1247 14 - ك 413 34 بر سفر : به حسب باطن سير الى الله و فى الله در منازل توبه و انابه و محاسبه و مراقبه و توكل و صبر و رضا و تسليم و غير اينها .
( ( 4177 ) ) يار را چندين بجويم جدّ و چست * كه بدانم كه نمىبايست جست
ن 1247 15 - ك 413 36 كه نمىبايست جست :
گفتم به كام وصلت خواهم رسيد روزى گفتا كه نيك بنگر شايد رسيده باشى
و نظير بيت مولوى است . آن چه شيخ المشايخ ابو سعيد - قدس سرّه - فرموده :
دنيا به مثال كعبتين نرد است برداشتنش براى انداختن است
( ( 4178 ) ) آن معيت كى رود از گوش من * تا نگردم گرد دوران زمن
ن 1247 16 - ك 413 36