( ( 4015 ) ) تو از آن مرغ هوايى فهم كن * كه نديدستى طيورِ مِن لَدُن
ن 1239 10 - ك 411 22
مرغ هوايى : تو نه طاير قدسى و نه لَدُن مَليكٍ مُقتَدِرٍ
( ( 4016 ) ) جاى سيمرغان بود آن سوى قاف * هر خيالى را نباشد دستباف
ن 1239 11 - ك 411 22
آن سوى قاف : چنان كه شيخ عطَّار نيز در منطق الطَّير سرايد ، كه طيور جمع آمده ، گفتند :
هست ما را پادشاهى بىخلاف
در پس كوهى كه هست آن كوه قاف
نام او سيمرغ و سلطان طيور
او به ما نزديك و ما زو دور دور
بسكه دريا بسكه خشكى در ره است
هان نپندارى كه راهى كوته است
و قاف سه وجه دارد :
قافِ قدرت ، و قاف قلم اعلى - كه عقل كلّ است - و قاف قلب - كه عرش الرحمن است ، و آن سوى آن لطيفهء اخفويه است .
و صيغهء جمع در « سيمرغان » به سبب تعدد طرز و طور كاملان است ، به حسب ظاهر .
ليك چون در نگرى متّفق يك كارند دستباف : به كسر تاء مثناة .
( ( 4017 ) ) جز خيالى را كه ديد آن اتفاق * آن گهش بعد العيان افتد فراق
ن 1239 12 - ك 411 23
جز خيالى را : يعنى بجز خيالى كه به جهت مقدسهء فوقانيهء وفاق و وحدت اشيا رسيد .
افتد فراق : يعنى از وحدت به كثرت آيد .
( ( 4018 ) ) نه فراق قطع بهر مصلحت * كامن است از هر فراق آن منقبت
ن 1239 13 - ك 411 23
فراق قطع : يعنى فراقى كه در عين وصال است ، و كثرتى كه عين وحدت است .
بهر مصلحت : يعنى بلكه فراقى كه بهر مصلحت است ، كه اصلاح خلق باشد .
( ( 4019 ) ) بهر استبقاء آن روحى جسد * آفتاب از برف يك دم در كشد
ن 1239 14 - ك 411 24
در كشد : يعنى نمىگدازد برف را و آبش نكند ، بلكه در بشر رو پوش آمد آفتاب