سايهء عرش خدا و سايهء تخت بهتر است از عريش . و عريش ، كجاوه و خانهء چوبين و نيى و چفت رز . و اضافهء فعل العرش سه وجه وجيه دارد :
اوّل آن كه از قبيل اضافهء مشبه به باشد به مشبه - چون لجّين الماء . يعنى عرشى كه قلب است ، مثل ظلّ باشد براى ذى العرش ، كه حق حقيقى است . يعنى متخلَّق به اخلاق الله باشد .
چه ، عرشى هست كه متصف نيست به صفات ذى العرش ، چون تخت ظاهر براى سلطان ظاهر ، و قلب غير مستقيم . و عرشى هست كه متصف است به صفات ذى العرش ، چون قلب مستقيم متخلَّق كه مثل اعلى - به فتح مثلثه - باشد .
و دوم آن كه اضافهء بيانيه باشد . يعنى سايهء خدا كه خود عرش مجيد است .
سيّم آن كه اضافهء لاميه باشد . يعنى سايه از براى عرش باشى . يعنى نفس قدسيّه باشى در پناه قلب انسان كامل اولويت وجوبى دارد ، كه تو هم عرش شوى ، تا خانهء چوبين هوى و محفّهء حقد و غضب باشى .
( ( 3505 ) ) با دل خود شه بفرمود اين قدر * شير را مفريب زين رَأسُ البَقَر
ن 1213 9 - ك 493 31
بفرمود : به باء موحده . و به نون ، غلط است .
( ( 3506 ) ) پاى گاو اندر ميان آرى ز داو * رو ندوزد حق بر اسپى شاخ گاو
ن 1213 10 - ك 493 32
داو : دعوى كارى . و اينجا فريب ، مراد است .
( ( 3507 ) ) بس مناسب صنعت است اين شهره زاو * كى نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
ن 1213 11 - ك 403 32
زاو : به زاى معجمه ، در فارسى ، استاد بناء .
( ( 3508 ) ) زاو ابدان را مناسب ساخته * قصرهاى منتقل پرداخته
ن 1213 12 - ك 403 33
قصرهاى منتقل : مثل تجاويف دِماغ .
( ( 3509 ) ) در ميان قصرها تخريجها * از سوى اين سوى آن صهريجها
ن 1213 13 - ك 403 33
تخريج : گريزگاه عورات ، مثل اعصاب ، كه مجارى روح دِماغىاند ، و مثل شرايين كه مجارى روح قلبىاند .
صهريج : در قاموس ، صهريج - كقنديل - حوض يجتمع فيه الماء . و اينها در ابدان ، كبد و