الوحدة بالوحدة و الكثرة بالكثرة .
ليكن مقصود مولوى تخالفِ عالمِ صغير است . و مىفرمايد كه از خوى اصل مادّى انسانِ بشرى است ، كه عناصر متضادّه باشد . و بعد فرمود كه اينكه خوى عناصر كه تخالف است گيرد انسان بشرى طبيعى است . و اما گوهر جان كه از عالم امر ربّ است ، خوى او وحدت و جمعيت است . و خوى اصل روحانى است در او .
( ( 64 ) ) جنگها بين كان اصول صلحهاست * چون نبى كه جنگ او بهر خداست
ن 1046 3 - ك 353 2
جنگها بين : يعنى اين جنگهاى قولى كه در عالم طبيعى است ، همه تقاضاى عناصر و تركيب از اضداد نيست . بلكه بعضى از براى صلحها و وفاقهاى دائم و اتّحادهاست و بُغض فى الله است . چون جنگ نبى كه از براى راحت دائم خلق است در نشأتين ، و چون جنگ اوليائى كه :
خر فروشانه يكى با دگر اندر جنگند
ليك چون درنگرى متّفقِ يك كارند
( ( 66 ) ) آب جيحون را اگر نتوان كشيد * هم ز قدر تشنگى نتوان بريد
ن 1046 5 - ك 353 4 هم ز قدر تشنگى : « ما لا يُدرَكُ كُلُّه لا يُترَكُ كُلُّه » ( 1 ) .
( ( 67 ) ) گر شدى عطشان بحر معنوى * فرجه اى كن در جزيرهء مثنوى
ن 1046 6 - ك 353 4
بحر معنوى : عالم معنى .
( ( 68 ) ) فرجه كن چندان كه اندر هر نفس * مثنوى را معنوى دانىّ و بس
ن 1046 7 - ك 353 5
فرجه كن : راهى پيدا كن .
مثنوى را معنوى : و صاحبش را معنوى .
( ( 71 ) ) چون ز حرف و صوت دم يكتا شود * آن همه بگذارد و دريا شود
ن 1046 10 - ك 353 6
دم يكتا : دم و نفس انسانى بالذّات واحد است ، و در مقاطع حروف متكثّره شود ، و صورتهاى مختلفه گيرد . چنان كه نفس رحمانى كه وجود منبسط و فيض مقدّس حق باشد واحد است ، و
هامش
( 1 ) عوالى اللآلي ، ج 4 ، ص 58 ، حديث 207 . .