مقوم و باطن ذاتش هويداست كه نه سر دارد نه بن و از كلمات او كه لا تنفد و لا تبيد است قدرى گفته شد . و اين محبتها همه منطوى است در محبت خود به خود . و همچنين در باب قدرت بودن بر قوى و تكلَّم روح و افاضت و انارت امر تكوينى و غير اينها .
( ( 3673 ) ) گر چه فرد است او اثر دارد هزار * آن يكى را نام شايد بىشمار
ن 374 9 - ك 134 38
دارد هزار : طبيعت هزار بىتحديد مراد است .
بىشمار : چنان كه حق تعالى يكى است و نام بىشمار دارد . و اينكه در شمار آرند در ادعيه و اذكار ، امهات اسماء است . و الَّا اسمه « العليم » به اندازهء معلومات است ، و اسمه « الحكيم » به حسب حكمتهاى او در مصنوعات بىحدّ و بىعدّ او است ، و اسمه « القدير » به قدر مقدورات او . و اسماء اضافيهء او از مبدعيت و منشأيت و مخترعيت و مكونيت و خالقيت و رازقيت به عدد مضايفات اين اسماست . الى غير ذلك . و همچنين آيت كبراى او كه شجرهء روحانيهء علميه باشد به اضافه و ازدياد نظاير و قراين لفظ علم ، از عقل و حكمت و ادراك و شعور و فقه و فهم و فراست و كياست و فطانت و ذكاوت و ذكر و فكر و تصور و غير اينها مما يطول الكلام بذكرها .
چون نه سر پيداست وصفش را نه بن
نيست لايق بيش از اين گفتن سخن
در حق ديگر بود او عمّ و خال
در حق ديگر كسى وهم و خيال
ن ندارد - ك 134 40
وهم و خيال : كه « كلّ ما فى الكون و هم او خيال » . يعنى تعيّنات و ماهيّات ، بلكه اضافهء وجود به ماهيّات و تعيّنات ، وهم و خيال است . و اما وجود حقيقى طرد العدم ، پس وجه الله است و حقيقة الحقائق است .
و عرفا چون وهم و خيال بر عالم اطلاق كنند ، بايد زبان ايشان را بفهمند و به غلط نيفتند مستمعان . پس اگر عالَم گويند ، عالم ما سوى الله است . و ما سوى ، ماهيات امكانيه است ، چه وجود حقيقى ذات حق و وجه حق است . و حق و آن چه از صقع اوست حق است . و اگر ممكنات را گويند ، واضح است كه ممكن محض ماهيّت است كه آن را به اعتبار ذات لا مَوجُودَةٌ وَلا مَعدُومَةٌ گويند عقلًا . واو تعيّن است ، كه عارف گويد : تعيّنها امور اعتبارى است .
و مىشود وهم و خيال در كلام مولوى اينجا ناظر به اين نسب باشد . چنان كه شيخ محمود گويد : عدوى خويش را فرزند خوانى . و ديگرى گويد :
آبى كه به روزگار بندد كيمخت
گاهى پسرش نام نهى گاهى دخت
گم شوى در ذات و آسايى ز خود
چشم تو يك رنگ بيند نيك و بد
ن ندارد - ك 134 43
يك رنگ : هر گاه وجود نيك و بد بينى ، كه بد از ماهيّت بينى و انفصال بينى خيزد كه عدم متخلَّل شود . و هر گاه وجود بينى ، نيك بينى .
( ( 3684 ) ) آن يكى رومى بگفت اين قيل را * ترك كن خواهيم استافيل را
ن 374 22 - ك 135 2