( ( 125 ) ) اين نفس جان دامنم بر تافتست * بوى پيراهان يوسف يافته است
ن 7 8 - ك 5 5
اين نفس جان : سؤال و جواب كس با جان خود ، از باب تجريد است ، كه عبارت است از انتزاع امر ذى صفتى از امر ذى صفت ديگر مثل او . چون : لى مِن فُلانٍ صَديقٌ وَحَميمٌ . و مثل :
تَطاوَلَ لَيلَكَ بِالإثمَدِ
وَ نامَ الخَلِىُّ وَلَم تَرقَدِ
پس اين سؤال و جوابهاى مولوى - قدس سرّه - از اين قبيل است . و اين به حسب لفظ است . و اما به حسب حقيقت ، پس از آن باب است كه حقيقت و باطن روح انسانى ، چيزى است وراى تن ، و وراى دل و جان هم . و آن است كه خالى از اينها مىشود و به اينها و مطالب و مآرب اينها مىنگرد . و از اينجا مىگويى : « نفسى » و « قلبى » و « روحى » .
( ( 126 ) ) از براى حق صحبت سالها * باز گو حالى از آن خوش حالها
ن 7 9 - ك 5 5
باز گو حالى : از باب محتمل الوجهين است ، كه در علم بديع ، « توجيه » گويند . يعنى حالتى از حالات ، يا آن حاضر .
( ( 128 ) ) لا تكلَّفنى فانّى فى الفنا * كلَّت افهامى فلا احصى ثنا
ن 7 11 - ك 5 7
كلَّت : خسته و درمانده است .
( ( 129 ) ) كلّ شيءٍ قاله غير المفيق * ان يكلَّف او يُصلَّف لا يليق
ن 7 12 - ك 5 7
ان يكلَّف : يعنى غير هشيار چه مشقّت بكشد و خود سازى كند ، او يصلَّف : لاف زند ، كه صلف ( به تحريك ) ، تكلَّم كردن است به آن چه سامع ناخوش داشته باشد و همچنين ادعاى جزاف و تكبّر .
لا يليق : سزاوار نيست .
( ( 132 ) ) قالَ اطعمنى فَإني جائعٌ * و اَعتجل فالوقَتُ سَيفٌ قاطِعٌ
ن 7 15 - ك 5 10
قالَ اَطعمنى : گفت بخوران به من غذاى روحانى ثناى او را كه من گرسنهام و بشتاب كه زمان چون شمشير بر آن گذران است .
صوفى ابن الحال باشد در مثال
گر چه هر دو فارغند از ماه و سال
ن ندارد - ك 5 11
ابن الحال : چه تعلق به ماضى و مستقبل ندارد . كه « ما مَضى فاتَ » و تدارك او اهمال وقت حاضر است . كه حاضر ، خود تقاضاى عمل خير كند . و فكرِ در مستقبل هم تضييع وقت حاضر است ، چه شايد نرسد .
( ( 137 ) ) گفت مكشوف و برهنه بىغلول * باز گو رنجم مده اى بو الفضول
ن 7 20 - ك 5 13