چون محمد ( ص ) : يعنى عقل بالفعل در باطن ، آيت حقيقت محمّديه ، و حسِّ تابع نفس اماره و مسوّله ، بو جهل است و بو لهب و مانند اين دو لعين .
( ( 1608 ) ) ديدهء حس را خدا اعماش خواند * بت پرستش گفت و ضد ماش خواند
ن 275 18 - ك 103 34 ضد ماش خواند : آن جا كه فرمود : * ( أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا اَلشَّيْطانَ إِنَّه لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ 36 : 60 ( 1 ) . و حسها از آن جهت كه تابع وهمند ، شيطان داخلىاند و ضد عقلند ، و مملكت وجود آدمى را به طاغوت و ابليس مىدهند .
( ( 1610 ) ) خواجهء فردا و حالى پيش او * او نمىبيند ز گنجى يك تسو
ن 275 20 - ك 103 35
او نمىبيند :
هر كه امروز معاينه رخ دوست نديد
طفل راهى است كه او منتظر فردا شد
( ( 1611 ) ) ذرّه اى ز آن آفتاب آرد پيام * آفتاب آن ذرّه را گردد غلام
ن 275 21 - ك 103 36
آفتابِ : اوّل شمس حقيقت ، و دوّم شمس فلك .
( ( 1612 ) ) قطره اى كز بحر وحدت شد سفير * هفت بحر آن قطره را باشد اسير
ن 275 22 - ك 103 36
سفير : قاصد و سفر كننده .
( ( 1614 ) ) خاك آدم چون كه شد چالاك حق * پيش خاكش سر نهاد املاك حق
ن 276 1 - ك 103 37
املاك حق : فرشتههاى او ، جمع ملك است . چنان كه قائلى گويد :
پيشتر ز افلاك شور عشق در سر داشتيم
بيشتر ز املاك تسبيح تو از بر داشتيم
( ( 1615 ) ) السماء انشقت آخر از چه بود * از يكى چشمى كه ناگه بر گشود
ن 276 2 - ك 103 38 ناگه بر گشود : كه نور ربّ فعّال دائم را در آن ديد و وجود خود آن را ممحوق وجود حق شناخت ، كه * ( نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى اَلْباطِلِ فَيَدْمَغُه 21 : 18 ( 2 ) .
( ( 1616 ) ) خاك از دردى نشيند زير آب * خاك بين كز عرش بگذشت از شتاب
ن 276 3 - ك 103 38
خاك بين : خاك آدم حقيقى .
( ( 1617 ) ) آن لطافت پس بدان كز آب نيست * جز عطاى مبدع وهّاب نيست
ن 276 4 - ك 104 1
هامش
( 1 ) - قرآن كريم ، سورهء يس ، آيهء 60 . .
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء انبياء ، آيهء 18 . .