( ( 3913 ) ) تو كه پاكى از خطر وز نيستى * نيستان را موجد و مغنيستى
ن 192 22 - ك 75 29
نيستان : هست نما را .
( ( 3915 ) ) مىبسوزد هر خَزان مر باغ را * باز روياند گل صباغ را
ن 193 2 - ك 75 30
صبّاغ را : گاه هست بگويى ظاهر مصنوع بود . گوييم از چند راه گل رنگ مىدهد ، چه بسيار گلها رنگ مىدهند موضوعاتى را . ديگر آن كه در آبها عكوس رنگهاشان و همچنين در بصرها و خيالها مىافتد . و به طريقهء حكماء طبيعيين آن قوى و مغيرها كه صبّاغى مىكنند در خود آنهاست چون صورت نوعيه كه اتحادى به محل خود دارد . و به طريقهء شروع اضافهء گل به صبّاغ لامى است يعنى كل ملك صبّاغ .
( ( 3916 ) ) كى بسوزيده برون آ تازه شو * بار ديگر خوب و خوش آوازه شو
ن 193 3 - ك 75 31
خوش آوازه شو : اسناد مجازى است از باب اسناد فعل به سبب چه گل سبب خوش آوازگى بلبل است ، يا مراد از آوازه صيت و اشتهار ظهور جليلى يا جميلى باشد . انورى گويد :
در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبل
آن روز كه آوازه فكندند خزان را
( ( 3917 ) ) چشم نرگس كور شد بازش بساخت * حلق نى بدريد و باش خود نواخت
ن 193 4 - ك 75 31
حلق نى بدريد : در بعض نسخ « ببريد » ، و اين خوب است .
( ( 3918 ) ) ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم * جز زبون و جز كه قانع نيستيم
ن 193 5 - ك 75 32
جز كه قانع : به مقام پست .
( ( 3919 ) ) ما همه نفسى و نفسى مىزنيم * گر نخوانى ما همه اهريمنيم
ن 193 6 - ك 75 32
اهريمن : چون اهرمن ، ديو .
( ( 3922 ) ) غير تو هر چه خوش است و ناخوش است * آدمى سوز است و عين آتش است
ن 193 9 - ك 75 34
آدمى سوز است : اگر به وجه غيريت دل در او بندد ، چنان كه فرمود :
( ( 3924 ) ) كلّ شيءٍ ما خلا الله باطل * ان فضل الله غيم ماطل
ن 193 11 - ك 75 35
كلّ شيءٍ : تلميح است به شعر لبيد ، كه حضرت خاتم فرمود : اصدق كلمة قالها لبيد : « اَلا كُلَّ شَيْءٍ ما خَلَا الله باطِلٌ » . يعنى هر چه ماسواى حق است از ماهيات امكانيه باطل است يعنى دائماً ، نه آن كه روزى باطل شود ، چه وجود حقيقى مضاف به حق است و اضافه اش به ماهيات امكانيه به