ارباب معقول ، دلالت دليل إنّى است ، و دلالت سبب ، دلالت دليل لمّى است .
دانه بين كز آب و خاك و آفتاب
چون درختى گشت عالى در شتاب
ن ندارد - ك 53 26
گشت عالى : يعنى چنان كه تفاوت است ميانهء دانه و آب و خاك و آفتاب و ميانهء درخت عالى مركب از اصل و اغصان و اوراق و ازهار و ثمار و قشر و لبّ و دهن و طبايع و قوى ، همچنين تفاوت است ميان صورت و معنى .
ور به ماهيت بگردانى نظر
دور دورند اين همه از يكديگر
ن ندارد - ك 53 27
ور به ماهيت : يعنى كثرت موجودات به اعتبار ماهيات آنهاست كه آنها را عرفا « اعيان ثابته » مىگويند نه به اعتبار وجود حقيقى كه عروة الوثقى و رباطى است كه همه را واحد دارد . رباعى :
اعيان همه شيشههاى گوناگون بود
كافتاد در آن پرتو خورشيد وجود
هر شيشه كه سرخ بود يا زرد و كبود
خورشيد درو به آن چه او بود نمود
( ( 2645 ) ) در وجود تو شوم من منعدم * چون محبّم حبّ يعمى و يصم
ن 131 12 - ك 53 30
حب يعمى : اصلش اين است كه : حُبُّكَ للشيء يعمى و يصم دوست داشتن تو چيزى را كور و كر مىسازد ترا از عيوب آن .
( ( 2646 ) ) گفت زن آهنگ برّم مىكنى * يا به حيلت كشف سرّم مىكنى
ن 131 13 - ك 53 31
آهنگ برّم : به كسر باء موحده ، يعنى قصد احسانم مىكنى .
( ( 2648 ) ) در سه گز قالب كه دادش وانمود * هر چه در الواح و در ارواح بود
ن 131 15 - ك 53 32
تمام بيت : يعنى انسان هيكل توحيد است و وجود جامع و نوع اخير كه كلّ الانواع است .
لَيْسَ مِنَ الله بِمُسْتَنكَرٍ
أَنْ يَجْمَعَ العالمَ فى واحدٍ
و مراد به الواح در اينجا ، اجسام و اشباح است . چه قوى و نفوس مانند كلماتند نوشته شده در اين الواح و قائم به اين مقاطع . پس از ذرّه هباء جسمانيات تا دُرّهء بيضاء عقل كل همه در انسان كامل موجود است . پس عناصر و سماوات دفعةً به نظايرها در او موجودند و دفعةً به امثالها .
امّا اول ، پس صفرا بجاى نار و دم بجاى هوا و بلغم بجاى آب و سودا بجاى ارض و روحِ بخارى سارى در تجاويف قلب و دماغ و شرايين و اعصاب مانند سماوات در حيات ، سيّما روح دماغى كه در اعتدال اشبه به سماوات است كه « المتوسط بين الاضداد كالخالى منها » . پس فلك لا حار و لا بارد و لا رطب و لا يابس ، و روح بخارى دماغى چنين است ، چه در قلب كه احرّ اعضاست ، حرارت كسب كرده و در دماغ كه ز مهرير بدن است برودت و اعتدال يافته .
و اما دوّم ، پس عناصر در خيال به وجود مثالى موجودند و عناصرند لطيفه و اجسامند مثاليه ، چه