آنگاه هر دو به پيكار دست آويختند و چنان گرد و غبارى به هوا برخاست كه آنها را از ديدگان پنهان ساخت . پس از چندى غبار فرو نشست ، درحالىكه على عليه السّلام شمشير خود به جامهء عمرو پاك مىكرد و او كشته شده بود . ابن اسحاق در مغازى خود اين خبر را نقل كرده است « 1 » . اين هر دو خبر از اين حكايت دارند كه برخاستن به هماوردى دشمن حتى در شرايطى كه بيم جان باشد جايز است .
اما چنانچه پيكارگر مسلمان بخواهد نخستين كسى باشد كه در ميدان هماوردى طلبد ، ابو حنيفه اين كار را ممنوع دانسته است ، بدان استناد كه هماورد طلبيدن و آغاز كردن جنگ نوعى سركشى است . اما شافعى اين كار را جايز دانسته است ، بدان اعتبار كه اظهار قدرتى در دين خداى - تعالى - و يارى پيامبر اوست ؛ چه ، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله به چنين كارى فراخواند ، بدان برانگيخت و براى آن كس كه به ميدان مبارزه شتافت و پيكار را بياغازيد دعاى خير كرد و خود پشتيبان او بود .
محمد بن اسحاق نقل كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله در نبرد احد دو زره بر تن كرد و شمشيرى برگرفت و تكان داد و فرمود : كيست كه اين شمشير را چنانكه حقش هست بستاند ؟
عمر بن خطاب رضى اللّه عنه برخاست و گفت : من حقش را مىستانم . پيامبر صلّى اللّه عليه و إله از او روى برتافت و ديگر بار شمشير را تكان داد و فرمود : كيست كه اين شمشير را چنانكه حقش هست بستاند ؟
زبير بن عوام برخاست و گفت : من حقش را مىستانم . پيامبر صلّى اللّه عليه و إله از او هم روى برتافت . آنها هر دو دلگير شدند . پس پيامبر صلّى اللّه عليه و إله براى بار سوم شمشير را به نمايش آورد و فرمود : كيست كه اين شمشير را چنانكه حقش هست بستاند ؟ ابودجانه ، سماك بن خراشه برخاست و گفت :
اى پيامبر خدا ، حق اين شمشير چيست ؟ فرمود : اينكه آن اندازه بر دشمنش فرود آورى تا خم شود . پس ابودجانه شمشير را از پيامبر صلّى اللّه عليه و إله ستاند . پيامبر صلّى اللّه عليه و إله پيشانىبندى قرمز بر او بست - و چون اين نشانه را بر كسى مىبست مردم مىدانستند كه به پيكار خواهد رفت و پايدارى خواهد كرد - و او روانه ميدان شد ، درحالىكه مىگفت :
من آنم كه اين شمشير را در نيام ستاندم آنگاه كه گفت كيست كه اين شمشير را
هامش
-ابشر اتاك يجيب صو * تك فى الهزاهز غير عاجز
ذونية و بصيرة * يرجو الغداة نجاة فائز
انى لارجو ان اق * يم عليك نائحة الجنائز
من طعنة نجلاء يب * هر ذكرها عند الهزاهزابن كثير ماجراى رويارويى و همچنين اين ابيات را نقل كرده است . بنگريد به : ابن كثير ، البداية و النهاية ، ج 4 ، ص 106 - م .
( 1 ) . بنگريد به : طبرى ، تاريخ الامم و الملوك ، ج 2 ، ص 94 و 95 ؛ ابن كثير ، البداية و النهايه ، ج 4 ، ص 105 و 106 - م .